تبليغاتX
کوه و آسمان هشتم
عشقت نه سَر سَریست که از سر به در شود...

كنار پنجره نشست و به باران نگاه كرد ، دخترك...

كنار آسمان ايستاد و به دخترك نگاه كرد، خدا....

چتر برافراشت و به خدا گفت ، كه : من عاشق ترم يا تو ؟

خدا زير باران ماند و پاسخ داد : هيچ كدام !

اين اولين باري بود كه خدا سكوت نكرد... لبخند نزد... و پاسخ داد.... هيچ كدام ....

اين معما نيست... قصه نيست... ( تري ) وجود ندارد... عاشق ( تر )... دلداده ( تر ) .... شيفته ( تر )...

اينها را تسبيح گفت به دستان پير...وقتيكه از پاي همان ديوار رد ميشد و خدا و دخترك را ديد كه به بهانه ي ديدن باران  با يكديگر هم نگاه شده اند...

...........................................

من تو را به خاطر مي آورم ... من ميدانم از كجا مي آيي و مي خواهي به كجا بروي ....

من ... دختري هستم كه با چشمان خدا عهدي ديرينه دارد......

.........................................

وضو نگرفت و ايستاد...

فرشته ها عصباني گفتند :

اين دختر هميشه قانون ها را به هم ميريزد... اين دختر گستاخ است... اين دختر نميداند هر كاري اصولي دارد... اين دختر  در نزده ، سرزده وارد سر سرا ميشود و هرچه ذكر روي هم چيده اند ديگران ، با نگاهي ، اشاره اي بر هم ميزند .... اين دختر .... اين دختر ....

فرشته ها ميگفتند و خدا بود كه زير گوشم آهسته زمزمه مي كرد :

كوه من ... دلدادهء پاييزي من ... خوش آمدي


..........................................

از شهر عشق بازگشت و ديوان حافظش را با تمام خاطرات ريز و درشت روي طاقچه گذاشت. عطر بهارنارنج داشت هنوز دستهايش... سرشار از شور زندگي ... تو غمگين اما... دلسرد و خسته گويا... اي كاش تو هم ميديدي... اي كاش ميديدي غريبه را آنجا... كنار من... حرفي براي گفتن نبود... اجبار بود و تقدير... تقدير بود وسكوت.... و تو .... نميدانم كجاي پيچ جاده ها پشت كدام كوه يا دريا با چشمهايت دنبالم گشتي و مرا نيافتي.. هميشه راه را اشتباه ميروي....

.........................................




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 13:53  توسط آتس سا   | 
گفته بودند روزي در داستانهاي دور ... كمي دورتر از آنچه همه مي دانند ، خدا و دختركي با چشمهاي مشكي دل به هم دادند... داستان در تمام سه نقطه ها ... ... ... آنچنان محو شد كه امروز ديگر كسي نمي داند آن شعرهايي كه روي پله هاي آسمان به هر كسي  كه معراج را تجربه اي شيرين دارد خوش آمد ميگويد ، سروده ي همان دخترك است...

.......

از دستهاي من كاري ساخته نيست براي اين نگين ها كه دنبال قاب طلا هستند... اين داستانها نيازمند قهرمانيست كه براي ارزشمند شدن  نيازي به قاب طلا  نداشته باشد...

.......

بيا تصور اين روزها ي غمگين را

درون قاب طلايي به دست باد دهيم ... 

هميشه فاصله هست،

هميشه دوري هست

هميشه پايانها ، شروع دوريهاست

نرسيدن ... هبوط... ترسيدن

... بيا خيال كنيم

  كه روزهاي جدايي چقدر شيرين است!

و اضطراب شكستن چقدر بي همتا !

بيا براي من از خاطرات تلخ بگو

چقدر ترسيديم... چقدر دور شديم...

بيا كه خواب ببينيم ،

كه ميرسيم به هم ...

با تمام سختي ها

كه ميرسيم به هم  با تمام دوريها... با تمام فاصله ها

بيا خيال كنيم...

كه انتهاي قصه ء ما داستان معجزه است

بيا كه خواب ببينيم... بيا  خيال كنيم...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 10:38  توسط آتس سا   | 

گلايه از زندگي نداشته ام هيچ وقت...

گلايه از داستانهاي عجيب و آدمهاي غريب...؟ هرگز...

از هيچ چيز... از هيچ كس...

هميشه داستان ، داستان من بوده و او... من و او.. او و من... او و او... من ومن ... من و من... مني كه خداست...

هرگز غم من از آدمها نبوده است... دلگير بوده ام اما شاكي ؟... نه

اين من بوده ام كه هيچگاه دل نداده ام ... و  نخواهم داد جز به او كه اوي من را بشناسد... من ‎‎ را... او را... مني كه خداست...

نميخواهم بروم براي فرار... از غم يا از آدمها... من به اين كساني كه اطراف من از او هيچ نميدانند عادت كرده ام... هيچ از من... او ... مني كه خداست...

تمام اندوه من ... تمام غم من از اوست... او كه ميرود بي آنكه بداند خداست...و خدا را خدايي سزاوار... شايسته... او كه بيش از پانزده سال دل در گروي هم داشته ايم... چه نشيب ها... چه فراز ها... چه صعودها... چه سفر ها... چه پروازها... چه داستانها كه گاه از مرورشان معراج پيش رويم مينمايد...

بهشت نخواسته ام هيچگاه... خودش ميداند...

از جهنمش نهراسيده ام هرگز... خودش ميداند...

نخواسته امش براي خواسته اي... خودش ميداند...

اما...

نميدانم چه بر سر اين آسمانها آمده... نميدانم دربهايش چرا قفل است... چرا راهي نيست... خسته  از اين همه ذكر بي جواب... خسته ام از اين دربهايي كه باز نميشوند... خسته ام از اين پريشان نوشته ها  كه ديگر نميخواندشان... گويي هرگز مرا نميشناخته... خدا و فراموشي ؟ خدا و رفتن و نيامدن ؟ ...خدا و نديدن ؟ مگر چه خواسته ايم جز رضا... جز عشق... جز حفظ دل... من كه چراغ جادو نخواسته بودم... من كه جز خودش چيزي نميخواستم... جز نگاهش... جز لبخندش... من قصر نمي خواستم... و يا ستاره هاي دنباله دار... داستان من و او داستان من و او بوده است... فقط همين... بدون هيچ معامله... بي هيچ توقع... خواسته... گويي نگاهم ميكند انگار چيزي ميخواهم... گويي آرزويي براي محقق شدن آورده ام...از ياد ميبرد كه فقط براي خودش مي آيم... تا ميروم نگاهم ميكند و ميگويد : خواسته ات براورده شد... آرزويت در راه رسيدن به زمين است... مجالي براي سخن به من نميدهد... من نيز با چشمهاي خيس باز ميگردم ... و دسته گلي  كه پشتم پنهان كرده ام تا غافلگيرش كنم را دور ميريزم...

حالا به وسعت تمام خدايي اش كه نميدانم به كدامين آسمان يا سياره نقل مكان كرده است شب نامه پخش خواهم كرد...  باز نخواهم گشت تا همه بدانند...

 كه اين يك اعلام گلايه از خداست...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 0:1  توسط آتس سا   | 

عاشق دختري سياه شد پسرك آبي... اما تمام مشكل اينجا بود كه او نميدانست سياه چه رنگي  ست... شايد باور نميكرد  اينچنين زيبا و دلنشين ، سياه باشد... او دل داد... قلب مهربانش را... چشمهاي مشكي اش را...دخترك در آرزوي تن ... در آرزوي جسم ... وحريص به خواب ... پسرك انگار نميدانست كه اينها يعني سياه...

نميدانم ... چه شد كه رفت... و او را طلسم كرد به خواب خاكستري شب... قلبش را در شيشه اي بلورين منجمد كرد و با خود برد...  وقتي به او رسيدم خسته بود... و دلشكسته...  غمگين و بي يلدا... از چشمهايش خواندم غم را... دانستم كه روحش تواني براي پرواز ندارد... سر به آسمان بلند كردم ودر  سبزترين گنبد پنجمين آسمان  كمي ذكر گفتم...  

آسمان طنابي به پايين انداخت... يك طناب كه طلاكوب بود به عشق و ذكر و اميد... طناب را دور كمر او حلقه زدم و به دستها ي مطمئن او سپردمش...

خودت حافظش باش كه وقتي از اين خواب سرد برخيزاني اش  ديگر من خيلي دور شده ام...

........................................

به ركعت دوم نرسيده ،رسيده ... تو آمدي و كمي عطر پاشيدي در فضاي اتاق... نفهميدم اين خاصيت كدامين ذكر بود كه بر لب داشتم ... اولينش ؟ يا هفتادو هفتمينش؟ ...

......................................

هوس كرده ام كمي چشمهايت را... و مقدار زيادي از لبخندت... وقتي كه ميايي و نوشته هاي مرا هنوز نانوشته روي كاغذ ميخواني...حالا چشمهايت را ببند .. برايت  تازه آورده ام...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:8  توسط آتس سا   | 
کمی باران بارید... زمین نفس کشید و من را یاد تو انداخت وقتی که مینواختی... وقتی که میخواندی ... ای کاش قصه ها اینقدر بی رحم نبودند... این را من گفتم به تو...

کمی باران بارید ... زمین نفس کشید و تو را یاد من انداخت وقتیکه لبخند میزدم... وقتیکه شعر میخواندم... ای کاش تو را کمی زودتر دیده بودم... این را تو گفتی به من...

کمی باران بارید... زمین نفس کشید و ما را یاد هم انداخت وقتیکه مشاعره میکردیم... وقتیکه من شعر کم می آوردم... وقتیکه تو زیر لب زمزمه میکردی... ای کاش تو اینجا بودی... این را هر دو گفتیم به خویش ... در دل گفتیم... حتی بر لب جاری نکردیم مبادا بشنوند...

کمی باران بارید... من کنار پنجره ای خیس تلاطم ها ... تو نمیدانم کجای آن دورها...قرار است تن به داستان دیگری بسپارند... این را خدا گفت به هیچکس......

-----------------------------------------------

کوه را شکافت و الماس را پیدا کرد... اما من  که الماس نخواسته بودم...

دریا را فتح کرد و گرانبها ترین مروارید را یافت... اما من که مروارید نخواسته بودم...

آسمان را درنوردید و دنباله دار ترین ستاره را هدیه آورد... اما من که ستاره نخواسته بودم...

می آمد... یکی  یکی یافته هایش را در زیبا ترین کادو ها به من میداد و بی آنکه بپرسد چه میخواهی راهی یافتن هدیه ای گرانبهاتر میشد...

حالا چند روزیست که با دسته گلی طلایی آمده ... میگویند که از دورترین دشت ها چیده است...

اما نمیداند که تمام گلدانهای من سفالیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 12:16  توسط آتس سا   | 
تنها حرفه ای که میدانست عاشق توبودن بود....  میدانست فایده ای ندارد... تو کجا و او کجا... آسمان هشتم کجا و این زمین سرد خاکی کجا... خدا... بنده.... تن... روح... غم... بوسه... ذکر... تو .... من... تو ... تو...تو...تو...تو... تو... من بی من... تو....

به جنگل زدم...به آن دورها... به درختهایی که دستهایشان در دستان تو بود... آه که خدا بودن چه حالی دارد...امروز که باز میگشتم تو را دیدم آن دورها در رقص با برگهایی که بی ذکر تو خشک  میشوند و فرو میریزند... آنجا را میگویم... آن خیلی دور را... آنجا که تو را میشناسند...آنجا که میدانند از چه سخن میگویم... آن دورترین درخت را که میبینم میتوانم صدای برگهایش را بشنوم که تورا صدا میزنند...و اینجا کنارم انسانهایی بی تو ... که حتی از برگ ها عقب میمانند  ... چه اشرف مخلوقاتی که چشم بر هم زدنی تور ا گم میکند ؟ چه برتر بودنی ؟ که شاخه ها حتی معراج میدانند و ما ؟... ای کاش درخت بودم...آن دورترین...جایی دست نیافتنی ... سکوت جنگل شاید مرا میبلعید... پاهایم اسیر زمین بودند... محکوم بودم به سکون... به تن.... به سوختن...به تنهایی ...

  اما دستهایم در دستهای تو بود...

                                     ای کاش یک درخت بودم...

---------------------------------------

یک نقشه خاطره از چشمهای من                   خشکیده روی غزل های بی شراب

جغرافیای من و تو مشخص است                    بر روي نقشه کویری پر از سراب

بی وقفه شاعر این نقشه ها شدم                    با وسعت غریب غم و دوری از امید

عادت نداشت تن به کویر و چقدر زود                از جستجوی رد تو در عشق دل برید

این داستان تلخ خطوط موازی است               این داستان با هم و بی هم نشستن است

یا روی نقشه و یا روی این زمین                 دردیست مشترک که نهايت  شکستن است

دیگر برای از تو نوشتن ردیف ها                 مانند قبل دل به دل من نمیدهند 

حتی برای از تو  سرودن ترانه ها                 دیگر به  دل سپردگی ام تن نمیدهند  

در گیرو دارخواندن جغرافیای تو                      چشمان من به تو وابسته میشوند

در جستجوي آمدنت از خطوط  عشق                  آنقدرميروند  که تا خسته میشوند

ازشرح اين خطوط كه بن بست ميشوند                 من يك  گريز ميزنم آخر به ماهتاب

وقتي كه دلسپردگي ات ثبت ميشود                      يك راه تازه است از اينجا به آفتاب

آري به چشمهای تو پیوند میخورد                  چشمم كه دور ميزند اين سرنوشت  را

اين حد كه شعر هاي من آواره ي تواند                 بی شک  تمام ميكند اين غم نوشت  را

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:32  توسط آتس سا   | 

هزاري هم بگويد باور نميكنم... پوزخندي زدم و براي هميشه رفتم.... زودتر از آنچه حتي مقرر شده بود... خدا را دور زده بودم به نوعي !!! تقدير را و سرنوشت را...
آخر وقتي مجبور است به  اجبار با كسي كه نميخواهد ازدواج كند چاره اي جز دور زدن خدا ندارد دخترك !!! ديگر چه اهميتي دارد زندگي... چه اهميتي ميتواند داشته باشد... خدا كجا ميرود؟ پشت اين ستونهاي برافراشته كه نام سرنوشت به خود گرفته اند، سر بجنباني خدا را گم ميكني...
گاهي نگاهي ، آن هم به قيد قرعه....!

اين عمق فاجعه بود وقتي پس از سالها مبارزه و جنگ، تسليم ميشوي... تسليم شد... تن به تقدير داد... به همان ستونها... به همان برگه هاي قرعه كشي ... عشق چيست ؟ وقتي بعد از سالي ، باري ، هر آنچه تپش نام دارد مفقود ميشود انگار نه انگار روزي در سينه جان داشته ، چرا انتظار... چرا تلاش ؟

اينها را گفت تا خود را آرام كند... تا بتواند توجيهي براي تاج سفيد روي سرش داشته باشد... تا بتواند آن مقدر كننده را ! باز دوست بدارد...

 چه خدايي ... تقدير به مقدر كننده دل بست كه فراموش كرد چقدر اين اجبار براي انسان سخت است و  چقدر تحمل اين تاج كوچك دشوار ...حالا  يك ليوان آب سرد قرار است روي سرش بريزند بعد از سه بار! تا بفهمد كه خواب نيست...

اي كاش مرا ببري به جايي ... به جايي كه اين لغت را از هر كسي كه بپرسم بگويد : نميدانم از چه سخن ميگويي ....

............

 جدول را از هر قسمتش كه حل ميكرد به  ت ق د ي ر ميرسيد... از پدرش پرسيد : اين لغت چه معنايي دارد ..؟

و پدرش در فكري عميق به او گفت : يعني نخواهي و تو را فرا بگيرد...

.............

وقتي به هم رسيدند... سالها ميگذشت  از اولين تلاقي چشمهايشان... اكنون همان سالهاي دوريست كه آن دو در روياهايشان با هم ميساختند... سالها بعد از آن روز كه آرزو كردند با هم بمانند و نمي دانستند چيزي به نام تقدير آينده اي دور آن دو را كنار هم مينشاند وقتي كه خيلي دير شده است...

............

خسته از راه  رسيدم و تو لبخند زدي مثل آينه اي كه گيسوانم را به رقص در مي آورد... مثل  سرمه اي كه هر وقت به چشمهايم ميكشم برايشان آهنگي جديد ميسازي... و حالا لبخندت را مدتهاست از ياد برده است...ميگويند آخرين نشاني كه از تو مانده،  يك بسته حرفهاي ناگفته است كه به حكم آنچه  مصلحت  نام گرفته  در نميدانم كجاي اين دنيا با قفلي به نام تقدير دفن است... حالا ميدانم چرا هميشه نگران بودم... اين تنها قفلي ست كه  برايش كليدي نساخت ...

  اين تنها  قفل بدون كليد خداست...

...........

این تقدیر تاریکی ست... وقتی چشم گشود همه جا تاریک بود...سکوت مطلق...کمی سردش بود و کمی ترسیده بود... اما تسلیم سکوت و تاریکی نشد... من هم خوب نمی توانستم در آن تاریکی او را ببینم... سایه میزد ... سایه... سعی میکرد... تقلا... تلاش... خنده ام گرفت... با خود گفتم : چه خوش خیال...  چه تلاش باطلی !!! اینجا فقط تاریکی ست و سکوت و تسلیم شدن به معنای واقعی سرنوشت...اما او به من گوش نکرد... خیلی تقلا کرد...

حالا سالها میگذرد و او درختی تنومند است که هرچه امید نام دارد را در میوه هایش تقسیم می کند تا همه باور کنند رسیدن به آسمان از اعماق تاریکی ها تنها ستونی ست که از ستون تقدیر افراشته تر است...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 22:5  توسط آتس سا   | 

گاهي بيشتر از گاهي خدا را نميهفمم ... 

اين را نسيم گفت به درخت...

لابلاي شاخه هايش پيچيد و گفت : ميداني تاوان  پاك ماندن ، دل كندن از زمين است... مثل من... من يك روز كوه بودم... آب رود گل آلود شد... به خدا گفتم : اين چشمه ٔ آلوده مرا آلوده خواهد كرد .

و خدا مثل هميشه سكوت كرد.پرسيدم :‌چه كنم ؟ پاهايم اسير زمين اند... من كوهم...

او ميخواست دل كندن من را ببيند ... از آنچه كه بودم... از آنچه كه بدست آورده بودم... از آنچه مرا بزرگ كرده بود...

من هم دل كندم... براي پاك ماندن... براي كوه ماندن ... نسيم شدم... آواره ترين ... بيخانمان ترين... اكنون چند ساليست كه  نسيمم... نسيمي غمگين... زيرا هر روز كه ميگذرد بيشتر درميابم كه خدا را اهميتي بر اين داستان نبوده است...من براي خدا هيچي نبوده ام... من ... كوه استواري كه براي رضايت او از كوه بودن گذشتم...

... درخت و نسيم گرم گفتگو بودند كه پسربچه اي بازيگوش دوان دوان به سمت آنان آمد... نسيم نمي شناختش اما درخت همينكه او آمد چند شاخه ي تنومندش را  بالا آورد تا دست پسرك به او نرسد... درخت به نسيم گفت : اين كودك را ميبيني؟اين را ؟ شيطان ترين موجوديست كه در تمام عمرم ديده ام... تك تك برگهايم از او مي هراسند ... هر روز مي آيد شاخه هايم را ميشكند... به آسمان پرتاب ميكند و فرياد ميزند : خدايا بيدار شو !

ميبيني نسيم ؟ نميدانم عاقبت اين كودك چه خواهد شد وقتي از اكنون كفر بر زبان ميراند و آزارش حتي ابرها را از هم مي پاشاند...

پسرك خسته شد ... زير سايه ي درخت نشست ...درخت ازاو سايه برگرفت !

نسيم در گوش پسركوچك زمزمه كرد: ميداني اينگونه خدا بيدار نميشود؟

پسرك تعجب زده گفت : نميشود؟ واقعا ؟ پس راه حل چيست ؟

نسيم گفت بايد راه هم صحبتي با او را بياموزي...برخيز و بايست.

پسر كوچك ايستاد و نسيم برايش اقامه بست... او خيلي كوچك بود نميدانست بايد چه بگويد... قنوت نياموخته بود... اما ... نسيم به ياري اش شتافت ...

پسرك را گفت : اين يك بازيست... يك بازي كه من به تو خواهم آموخت... تو لب بگشا ،من در كلام تو جاي ميگيرم و عبادت را به تو خواهم آموخت... پسرك شاد بود...يك بازي جديد... او ميخواست خواب خدا را بياشوبد...اوفقط ميخواست شيطنت كند...

 لب گشود ... نسيم بر لبانش جاري شد و هرآنچه از واژه نامه هاي عشق ميدانست جاري كرد ...حتي درخت هم ميدانست كه پسرك يك كلمه از آن عبارات اعظم را نميداند... نمي فهمد... اما نسيم دم و بازدم او شد... دم زد به الله و بازدم به مُستعان...

بازي تمام شد... پسرك نه گيج بود و نه حتي سوالي كرد...

خورشيد را كه عزم خواب فرا گرفت پسرك نيز بازگشت...

آن دو خنديدند... نسيم درخت را گفت : من نيز بايد بروم... من نسيمم و اگر يكجا بمانم حسرت خاطرات روزهاي كوه بودنم مرا از پاي خواهد انداخت .نسيم رفت و درخت ماند و صحرا و غم بازگشت آن كودك بازيگوش ...

سالها گذشت... سالها... چند سال و چند سال ديگر نيز...

تا اينكه نسيم  دوباره آن درخت را ديد...كهنسال و تنومند... شاخه برافراشته تا آسمان هاي دور... درخت شاد از ديدن نسيم  گفت : سلام اي نسيم...

نسيم پاسخ داد :‌سلام برتو اي  آسماني در آغوشت آسوده... روزهايت چگونه ؟

درخت گفت : صحرا در آرامش و من در تمنا...

آن دو گرم گفتگو بودند كه پيرمردي از دور به سمت آنان آمد... درخت تعظيم كرد و سايه برافراشت... نسيم پرسيد : او ديگر كيست؟ ...

درخت گفت :

 او مرد خداست... انگشتهايش را كه به خاك ميكشد ،الله نقش ميبندد و مژه هايش پرده هاي آسمان را كنار ميزند... با انگشتهايش روي برگ هاي من ذكر مينويسد... و بعد دست دراز ميكند به آسمان و خدا ميچيند ...چهل هزار شاگرد دارد و اما نفَسَش ...  شفا ميدهد و دم به  بازدم بيماران نا اميد ، اميد زنده ميكند...اميد مي آفريند...آري...

اين مرد خدا همان كودك است كه سابق مي آمد... همان كه تو  بازي جديدي به او آموختي... همان كه براي مدت كوتاهِ يك عبادت، دم و بازدم او شدي... تو نا امید بودی ... نمیدانستی برای دل کندن از کوه بودن... برای رضای خدا...  مقرب شده ای... رخصت تقرب دادن داشته ای...

آری...این همان کودک است... همان كه  شاخه هايم را ميشكست و به آسمان پرتاب ميكرد و فرياد ميزد : خدايا بيدار شو...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 2:31  توسط آتس سا   | 

 

در صبح زود ... در روزي در هفته كه حتي درختها كمي بيشتر ميخوابند ...

من گم شدم...

نميدانم چه شد كه راه را گم كرد... چقدر بد گفت... بيراه گفت... به خودش ... كه اگر كمي بيشتر دقت ميكرد گم نميشد...  به نشاني ها... به جاده ها ... به اين اتوبانها كه هر روز يك ساز ميزنند... به اين تابلوها كه هر چه را نشان ميدهند الا مسير... به كار ... به جلسه هاي پي در پي كه حتي جمعه ها دست از سرش بر نميدارند...چقدر به جان خدا غر زد... چقدر محكومش كرد به فراموشي...  گويا منتظر بود چيزي پيش بيايد و خدا را به ميز محاكمه بكشد و قصهٔ دو سال پيش را زنده كند و ... دوباره جدال ... دوباره اويي كه ميجنگيد و خدايي كه سكوت ميكرد... حتي ديگر من هم نميدانم چندمين بار است كه اين بحث به ميان ميايد...

 او فقط يك چيز ميدانست ...

                             كه : گم شده است  ...

چه گم شدني... نميدانست قرار بود گم شود... که رفته بود تا پيدايش كند  ...هيچكس به او نگفته بود... 

...آخر خدا بدجور صبور است

رفت و رفت...  تا به( آنجا ) رسيد... آنجا... من ميديدم ... همه ميديدند ... فرشتگان ... آسمان ... همه ميديدند كه او در اين گم شدگي عازم كجاست... ما ميدانستيم... يعني همان لحظه فهميديم... وقتي كسي ديگر نيز با راهنمايي اشتباهش ؟ يا درستش او را ازمسير خودش دور تر كرد و به( آنجا ) نزديكتر... همه تعجب كردند... ...اين قصه اي بود كه خدا حتي به فرشتگانش نگفته بود

...خودش نوشته بود ... تنهاي تنها... او ميرفت ... به خيالش راه خودش را 

...روحش هم خبر نداشت كجا انتظارش را ميكشد...

وقتي كوچه باغ را رد كرد ايستاد... بن بست بود ... فريادي از سر خشم بر آورد و پياده شد... عصباني بود... خشمگين...

خدا ... لبخند زد -- و اين يعني صفحه هاي پاياني داستان -- خدا آنجا را به او نشان داد..

او آنجا را ديد...  مات ماند...باور نكرد... ما هم اگر بوديم باور نميكرديم...

...این قصه زيباي خدا ست

...  گاهي اوقات خودش گم ميكند و  هميشه خودش پيدا

دلش ميخواست بپرسد ...اما  آنجا  پرسيدن ممنوع است...فهمید كه خودش بايد بفهمد... يا سعي كند كه نفهمد و فقط حس كند...او ميدانست كه وقت محدود است... چشمهايش را بست... اما مطمئنم هركه را در دل داشت ياد كرد و خواست كه آرزو كنند... مثل تو ... كه  غرق خواب بودي

بازگشت… گنگ و مبهوت… به خودش آمد…سر خيابان كه رسيد روي تابلو تمام مسيرها مشخص بودند

چطور ندیده بود... حالا میداند که قرار بود نبیند... قرار بود گم شود... قرار بود 

 اكنون فقط يك چيز را ميداند...

که :  سالها بود خدا او را اينگونه پيدا نكرده بود

حالا دوباره مينويسد

در صبحي زود ... در روزي در هفته كه حتي درختها كمي بيشتر ميخوابند

...من پيدا شدم 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 23:46  توسط آتس سا   | 
 

وقتی مُرد همه گفتند او یک قدیسه بود... برایش طلاکوب ساختند و گنبدی زرین... قصر شد... قصر... ولی هیچکس نمیدانست که او در یک زیرزمین سرد و تاریک با خدا ملاقات میکرد...

...

اين روزها به هركه ميگويم خواب تو را ديده ام به من ميخندد ...ميگويند :‌تو و ديدن خواب خدا...؟ تو و خدا...؟

 كسي پيدا نشد بگويد خير است...

 ...

باران آمد ... آسمان شدم... تو آمدي و من خدا...

...

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 20:32  توسط آتس سا   | 
 

با من ازدواج میکنی؟!  ...  ...  این را گفت و در چشمهای ماهی خیره شد...

ماهی نگاهی کرد و گفت : با تو ؟ من هرگز با تو ازدواج نخواهم کرد زیرا اگر بیرون از این آب بیایم خواهم مرد... ببین خدا مرا اینگونه خلق کرده است  من نمیتوانم بیرون از دریا زندگی کنم... میمیرم..

( او ) پیش خدا رفت و گفت :راست است که میگویند ماهی بیرون از آب میمیرد ؟

خدا گفت : آری ... خواهد مرد

او گفت : پس چرا من را عاشقش کردی؟ وقتی میدانستی من درون آب و او بیرون آب خوهد مرد...

خدا پاسخ داد : راهی دیگر پیدا کن ... همیشه یک راهی هست ...

او رفت ... به دنبال راه حل... اما نرفته بازگشت ...  به خدا گفت : راه حل در دستان توست ... بیافرین...

    فرشتگان زمزمه میکردند... همهمه ای شد در عرش...

:: او میخواهد ...؟ او چه میخواهد ؟... راه حل در دستان خداست ؟ او چه میگوید؟ ::

خدا لبخند زدو گفت : تو جاودانه ای ... میدانستی ؟

او گفت : میدانم

خدا گفت : تو اشرف مخلوقات منی ؟ میدانستی ؟

او گفت : میدانم

خدا گفت : تو عاشقی ؟

او گفت : میدانی

خدا گفت : جاودانگی و برتری ات را به عشق می فروشی ؟

او  گفت  : دل به دل معامله کن... عشق تویی  ... جز تو هر عشقی بهانه ای برای دور توگشتن است... و دور تو گشتن واجب ... میدانستی ؟

خدا لبخند زد و رفت ...  و همه میدانستنتد که او میداند ...او  ؟ یا خدا ؟ 

خدا نیز  او را دریا کرد ... آینه شد برای آسمان ...برای خدا ... برای خودش...  حالا دیگر همه میدانند ...این خدابود که عاشق ماهی شده بود...

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 14:42  توسط آتس سا   | 
 

یک شب که عاشق شدم و  مست کردم مرا گرفتند... حد زدند و ندانستند که برای به تو رسیدن باید از بهشت چشم پوشید...

...

این روزها تمام فکر مرا درگیر کرده است این حدیث غریب که میگویند : روزی عارفی در میدان شهر نشسته بود... مردی آمد و پرسید: ای شیخ تنهایی ؟ عارف پاسخ داد : تو آمدی تنها شدم...) و حالا من و این تن که از (های) عدم فقط تن پوش دارم و گمان میکنم که با تو تنهایم... چه خیال باطلی...

...

آتش را بلعیدم ... چه طعم غريبي داشت ...اما چه حال خوبي دارم وقتي به خودم اثبات ميكنم كه ترس از جهنم مرا عاشق تو نكرد...

...

من دل دادن را بلدم... دل سپردن را نيز... تو چه ؟ تو از حجم وسيع خدايي ات چه بلدي ؟ ميتواني دوست داشته باشي دختر پاييزيي را كه براي از تو نوشتن نذر ميكند...؟

...

حلاج تو نيستم... وشايد يك بار بيشتر معراج نرفته باشم... و تمام نمازهايم حاصل از فراموشي ست ...روزه نميگیرم براي قرارداد سي روزه ات با زمين ...اما نميداند كسي چه حال قشنگي  ست  هنگاميكه شعر من ميشوي...

...

هم آغوشي گناه است ؟ اگر تنها راه از تو با توگفتن هم آغوشي اين لغات با دستان من است باز هم مرا سنگسار ميكني ؟

...

با تو مرا كاري نيست اي باغهاي سر سبز بهشت... از تو مرا واهمه اي نيست اي شعله هاي نفس گير كه جهنم مي نامندت ... از خودت بگو... خودت چطوري؟ حال خدايي ات چگونه است؟ هنوز نفهميده ام چرا خودت را پشت اين باغها و آتش ها پنهان ميكني... عشق را ميگيري و چند متر باغ و چندين فرشته و ... !!! تجارت ميكني ؟ مگر به پول نياز داري ؟ اگر نياز داري بگو... تمام دارايي ام يك ماشين است كه براي تو خواهم فروخت...

  

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 0:36  توسط آتس سا   | 
 

تيمم به دل كرد و وضو به تو... هيچ ميداني خداي من اين خاصيت تو را داشتن است كه مدتي ست عجيب اميدوارم به دوردست...

...

غم در تن و جملات موج ميزد كه نيت كردم بنويسمت... حالا از اميد مينويسم... از حس زيباي ترجمان اين جمله كه ( تا تو با مني زمانه با من است... بخت و كام جاودانه با من است ...)

...

هله نوميد نباشي كه تو را يار براند              گرت امروز براند نه كه فردات بخواند...

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا          ز پس صبر تو او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها            ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند

چو دم ميش نمايد ز دم خود كندش  پر           تو ببيني دم يزدان به كجاهات رساند

همگي ملك سليمان به يكي مور ببخشد        بدهد هر دوجهان را و دلي را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش          به كه  ماند ؟ به كه ماند ؟ به كه ماند؟ به كه ماند؟

                     هله خاموش ،كه بي گفت از اين مي همگان را  

                            بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند...

                                         (حضرت مولانا)

...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/13ساعت 23:13  توسط آتس سا   | 
 

مرا ببخش قلم... مرا ببخش که هر وقت دلم میگیرد به سراغت می آیم...

 آخرین دور طواف بود که از هوش رفت دخترک. چشم باز کرد و خود را درون اتاقش دید... مثل همیشه... در اتاق مانده با طوافی که نمیدانم چرا همیشه نصفه می ماند... چه رازی در این دور هفتم نهفته بود ؟ نمی دانم ...حالا مدتی ست که دل به دریا زده است ...بی احرام طواف میکند و به هفتمین دور که میرسد سر تاسر عشق میشود و  به پایان میرساند ... این تنها راه دور تو گشتن بود... خدا شدن...

شکست... صدایش راکه شنید خدا پایین آمد و پرسید : تو بودی کوه من؟ قلب تو بود دختر پاییزی ام  که شکست ؟ نگاهی انداختم و بی آنکه چیزی بگویم تکه های شکسته شدهء جام را از روی زمین جمع کردم... حالا این اتاق ... و ...من و ...خدایی که آنقدر مشغول خدایی ست که صدای شکستن قلب من را از ظرفی بلورین  توان تشخیص ندارد...

 ( پس از چند روز می آیم و چشم در چشمت ... من را ببخش... فراموش کردم که نگران این دلی... فراموش کردم... چه اهمیتی دارد قلب من شکست یا ظرفی بلورین... مهم این است که آمدی... حالا دخترک ظرف ها میشکند و هربار که سرآسیمه می آیی لبخند میزند و میگوید : خوش آمدی ... گویا تو هم این شیطنت را دوست داری ... ) چند روز بعد ۱۲ ظهر

 

 روزهای هجر را گذراندیم و زنده ایم          ما را به سخت جا نی خود این گمان نبود


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 21:0  توسط آتس سا   | 
 

يك سال گذشت...

و هر چه فكر ميكنم ميبينم از سال پيش به تو عاشق ترم...

سماع من هفت سين تو ست كه جاري می شود روي سه تارم... به اين لحظه ايمان دارم...

 به لحظه اي كه مرا خدا ميكني...

 

كسي براي من دعا كند... براي دختركي كه عجيب براي سالي كه ميرود دلتنگ است....

 به كه بگويم... به كه بگويم همين كه قصد تورا نوشتن مرا مي آيد تماما كعبه ميشوم و تو به دورم ميگردي ...

 

میخواهم متفاوت بنویسم... کمی ...

امسال پر از عشق بود برای من ... حس کردن انسانهایی که هیچگاه فکر نمیکردم یک روز وقتی ببینمشان تمام نگرانیهاشان نگرانیهای من شود... کمی ترسیدم از غریب بودن این حس ... سرشار بودم از حسهایی نا شناخته ... دلتنگیهایی بی پاسخ... دلشوره هایی طاقت فرسا... که علتشان را نمی دانستم تا آن زمان که رخ میداد...

پر بودم از سفر... از سرسبز های برنجزار تا نخل های جنوب... چقدر دلتنگ این کوهها شدم... دلتنگ دریا... رود... دلم تنگ شد برای جنگل...

غرق شدم در کار و باز ترسیدم از تو را گم کردن... و تو بعد از چند سال پرده از رازی برایم برداشتی و من دریافتم که دوباره باید به تو اعتماد کنم...

امسال پر بود از خبرهایی زیبا... از تلاشهایی که به ثمر مینشست... از انسانهایی که ندیدمشان اما نوشته هاشان برای نوشته هایم بال بود و من را پرنده میکرد... کسانی که نمیبینم اما حس میکنم به دل...

و امسال پر بود از خبرهایی غم آفرین نیز... از کسانی که نمیدانم چه گم کرده اند که اینجا پیدا نمیشود... از تفاوت دنیا ها... از این همه فاصله که دارم با مردم... از این عشق که مجبورم پنهانش کنم که مبادا به دارم بکشند... غم از این که مجبورم گل به موهایم بزنم و همه بگویند چه زیبا...  

حالا با کاسه آب در دستانم وارد سال نو خواهم شد و برای کسی که قصد سفر دارد دعا خواهم کرد...دعا خواهم کرد برای تو ... بیا تو هم با من دعا کن

خدایا...

 نجاتم بده از این همه فاصله...

دل به دلم بده وقتی غمگین است...

تنهایم نگذار وقتی تو را دلتنگم ...

حافظ باش هر که را راهی شدن قسمت است...

ناراحت نشو اگر متهمت میکنم به فراموشی و به یاری ام بیا وقتی به تو اعتماد میکنم...

دستانم را رها نکن در آن هنگام که میخواهم راضی به رضای تو باشم و میدانی که سخت است...

که وقتی تو باشی کوه ها جابجا شدنیست ...                                  آمین

                                      

                                                     سال نو مبارک

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 10:21  توسط آتس سا   | 
 

 از سفر های پی در پی بازگشته ام... خسته از روزهایی که وقت میگذرد آنقدر سریع که تورا گم میکنم...مرا گم نکنی خدای نازم ...نکند چشم باز کنم و ببینم که مرا گم کرده ای...

                       خواهم مرد آن روز.. خواهم مرد...

 

امروز هم ترسیدم .. .. مثل دیروز ... درجاده های زیبا ... بین برنج زارها... کوهایی که مدح تو میگفتند به گوش اب و من... فقط به فکر رسیدن... سرعت دادم به گذشتن... ترسیدم نکند تورا جا گذاشته باشم... یا ...شاید  تو مرا جا گذاشته باشی...

 

... دستهایم دریا میخواهند...جنگل میخواهند...تو را میخواهند ...تویی که پادشاه قلب کوچک غمگین منی... باید دل به کوه بزنم ... باید این برنج زارهای سبز باران زده را طی کنم...برای تو چه تفاوت... تو خدایی و هزاران هزار...این منم که نیاز دارم...  نیاز دارم به ذکری تازه...

به خدایی نو... نیاز دارم به خدایی که دوستم بدارد...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 19:26  توسط آتس سا   | 

نبضم را كه گرفت پزشك،  لبخندي زدو نسخه اي نوشت و گفت: خدا بزرگ است...

از هوش رفتم... آخر مدتها بود تورا از زبان مردم نشنيده بودم...

 

 در خيابان راه ميرفتم كه مرا ذكر تو آمد... راستش را بخواهي از تنهايي خودم ميان اين 

 مردم ِ بي تو ترسيدم ...

 

 ايستاده بود و تكيه داده به ديوار ...شنيد من  را كه تو را زمزمه ميكردم به شوق ... به دل... گفت : دخترك از كدام ديار مي آيي كه شيفته اي تا اين حد...

گفتم : شيدا شدن به ديار نيست...

گفت : چه كسي دل از تو ربوده است كه خوشا به حالش...

گفتم : خوشا بر من كه  آنچنين بزرگ قصد اينچنين كوچك كرد...

گفت: غمگيني ؟ چشمهاي مشكي ات اشك بار است ...

گفتم: غم روزهاي دوري ست...

گفت: طولاني ست ؟

گفتم:‌مدتي ست راه آسمانش بسته... پاهاي من خسته...

گفت: عجب بر من... تو را چند روز دوري چنين اشكبار كرده است ... من چه بگويم با اين قرن ها دوري...

حالامن مانده ام با تعجب از شيطاني كه مي رفت و از دوري تو  مي گريست ...

 

( یا مَن فَرَجَ الهم یا کاشِفَ الغَم...ای شادکنندهء دلهای اندوهناک ...ای نشاط بخش خاطر غمناک...)

امروز دلم عجیب گرفته است...

به تصنیف غم انگیز دستهای من گوش کن که در این همهمه تنها تو میشنوی...من به دلشکستگی این چشمها عادت دارم وقتی خدایی ات تنها امید من برای زندگی بین این تورا  نداشته هاست.از داستانهایی که آمده اند تا تورا از من بگیرند...از عشقهایی که کاری جز دزدیدن تو نمیدانند...

من از هجوم این آدمها که تورا نداشتن، عادتی شیرین است برایشان میگریزم...

پناهنده نمیخواهی ؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 16:54  توسط آتس سا   | 

نقاش نبودم... قلمو به دستم دادي و من را وادار كردي كه ( يا سريع الرضا ) بودنت را بكشم... من هم چشمهاي خودم را كشيدم ... كه همينكه به آسمان تو مينگرد تو راضي مي شوي...

نقاش نبودم ... قلمو به دستم دادي و گفتي سفر را بكشم... من هم يك كاسه آب كشيدم در دستهاي دختري غمگين و پسري  كه راهي بود...

نقاش نبودم ... قلمو به دستم دادي وگفتي ( يا من لا يرجا الا هو ) را بكش ... رنگ كم آوردم از آنانكه جز به تو اميد ندارند...

نقاش نبودم ... قلمو به دستم دادي و گفتي خودم را بكشم... من هم كوهي را كشيدم كه فرو ميريخت...

نقاش نبودم ... قلمو به دستم دادي و گفتي تو را بكشم... من هم نقاشي را كشيدم كه يك كوه فرو ريخته را از نو ميكشيد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غم نوشت :

فقط خودت ميداني كه راضي به رضاي تو بودن چقدر سخت است ...

كمي خدايمان كن...

‏ٌُ‏‎ْ‏-------------------------------------------------------------------

روزي به شيطان دل سپرده اي از تو برايم گفت ! از نام مقدست ... ( مدبّر ) ... كسي كه وراي چيزي را مي داند... ميبيند...

حالا مدتهاست كه با معني اين نام ارام ميگيرم... فقط تو  كه همه چيز را ميداني به من  بگو عشق تو چيست كه حتي از زبان شيطان شنيدني ست...

 -----------------------------------------------------------------

 اين چه قسمت از زندگي ست كه بايد بنشينيم و رفتنها و دور شدنها را ببينيم و بعد دل به اين جمله ببنديم كه ( حتما حكمتي نهفته دارد ...)

 -----------------------------------------------------------------

 خسته... خسته.. حتي خود خدا هم  تا كنون من  را اين همه خسته پيدا نكرده بود ...پرسيد:

 اين تويي ؟ آتس سا ... كوه من... استوار من... عاشق من ... دختر زيباي پاييزي ام...اين همه خسته چرا ؟ اين همه غمگين چگونه ؟ در چشمهايت مشكي ات حلقه اي از اشك ... روي لبهايت به زور لبخند ... نكند كسي دلت را شكسته ...؟ مسافر داري ؟ ... نكند شعري نوشته اي كه من نخوانده ام ؟ نكند ...،...،...؟...

 در عجبم از اين كلاف سر درگم كه آنكه در دلم است نمي داند در دلم چه ميگذرد...

 --------------------------------------------------------------------

غمگينم... گمان مي كنم مي توانم بگويم غمگين ترين كوه دنيا هستم...


+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 16:17  توسط آتس سا   | 

سلام گل نازم... كه ( خدا ) مي نامندت...

سلام مهربانترينم ...

از زمين مينويسم برايت...

در روزي كه همه چيز قرمز است و بازار رز سرخ داغ...

كوتاه مينويسم اما دل نشين...

سالها پيش در روزي مثل ديگر روزها ما دل به هم داديم ...

 تو خدايي ات را پشت آسمان گذاشتي و من بندگي را با خود همراه آوردم...

و تو مرا شاعر كردي  ...

سالها گذشت ... پر از نشيب و نشيب... فراز و فراز ... ديدار و دوري... لبخند و اشك... خدايي و بندگي ...

حالا به همه آن لحظه ها می اندیشم... مثل یک نقاشی زیبا ... میبینی ؟ میبینی چه خوبست اتفاق هايي كه اتفاقهايي افتاده را ياد آوري ميكند...

چقدر امروز خوشحالم...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 19:26  توسط آتس سا   | 
 

گیسوانم را شانه شدی ...

گیسوانی که میگویند بلند است...

به چشمهایم سرمه کشیدی ...

چشمهایی که میگویند زیباست...

مجبورم کردی لبخند بزنم...

بوسیدی ام...

لبخند چیدی...

 لبخندی که می گویند دلنشین است...

از آسمان به زمین آمدی...

در قلبم خانه کردی ...

قلبی که می گویند سنگ است...

خیره ای در چشمهایم ...

حالا شاعر توام...

شاعری که میگویند عاشق است...

 


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 23:11  توسط آتس سا   | 
 

امشب کسی سر سجاده اش مرا دعا کرد. . .  ( خدایا عاشق ترش کن )

توهم که مرغ های آمین رحمتت را در آسمان به پرواز درآورده ای دعای این مهربان را برآورده کن که دیگر شعرهایم نمیدانند چگونه باید این دعا را آمین بگویند...

چه کسی پشت در است ؟ چه کسی در زد؟ منتظر کسی نبودیم... در این جنگل سرد تاریک چه کسی میتوانست  تنها زدگانی عمق نشین را یادی کرده باشد... مگر گم کرده راهی سرگردان ... و یا ...

درگشودیم ... نه با ترس ... که چیزی برای از دست دادن در این سرد خاکی برایمان نمانده بود... چشم در چشم تو ... پشت در ... گم کرده راه نبودی... سرگردان نیز؟ نه...کنار رفتیم تا به داخل آمدی... خودت را دیدی روی مهتاب ..تابیده روی قالیچه ای که نیمه نصفه بافته شده نشده به دار قالی بود... . لبخد زدی به انگشتهایمان که با ذکر اسامی اعظمت بین تارو پود قالی جا گذاشته بودیم ... قالی را برداشتی و بی صدا رفتی .. در تاریکی جنگل گمت کردیم... مثل همیشه... گویا تقدیرما تو را گم کردن بود...بازگشتیم... به داخل کلبه ای که تنها دارایی اش را تو برده بودی... دیگر انگشت هم نداشتیم که دار قالی دیگری برپا کنیم... چه کردی با ما؟ در این زمین سرد غمبار تنها تر از دیروز تنها دلخوشیمان راکه رضایت تو را بافتن بود بردی...چقدر سنگ دل شده ای خدای من...کاری جز شکایت نداشتیم ... از تو بر تو...و گریستن... خدا و دزدی ؟ ... خدا و سنگدلی ؟... خدا و احتکار شادی ها ؟... 

آه...

صبح که بیدار شدیم پشت در قالیچه مان رادیدیم... نه نصفه... که کامل .. خودت بافته بودی ...  خدا و بافتن قالی ؟ ... خدا و به دوش گرفتن دار قالیچه ؟...

                           نمی دانم... فقط این را می دانم که

                          حالا من ... یک قالیچه پرنده دارم...

  

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 23:56  توسط آتس سا   | 
 

تو را رضا بودن به سختی  تو ما را رضا دادن نیست و تو را عاشق شدن به شیرینی بر پا کردن دار ...چه بالای دار و چه زیر تیغ قصه قصه دل است که دار می سازد و تیغ تیز میکند...

   ما هم پای دار نگاهی به آسمان انداختیم و

 تا توانستیم برای این اسماعیل شدن او را سپاس گفتیم...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 21:17  توسط آتس سا   | 

 

تو را چه میشود؟ به غمگین کوچکت بگو ... تو را چه میشود که پشت آسمانها پنهان ميكني چشمهايت را از چشمهاي مشكي من...دلبري به اوج ميرسد وقتي همين جملهء

( به ما مشتاق تري از ما) ‚ هرچه خطوط پيچ در پيچ معقلي ست را به وزن قصيده ميرساند و مرا شاعر تو ميكند...

                  

ديشب گريه ميكردم كه به خوابم آمدي...پرسيدي: گريه ميكني ؟اينهمه چراغ جادو ...كافيست دست بكشي و آرزو كني...

اينهمه عاشقانت پيش رو...پشت سر ... كافيست نگاهي بياندازي ...شمارشي كني...

مگر انسان دگر چه مي خواهد از ما؟    

نمي دانم شايد هرگز كسي به تو نگفته است كه من دل به دلت داده بودم نه به

 كاخ پادشاهي ات...

حالا من نیز چراغ هاي جادو را به دوره گردی خواهم بخشید ...و براي هميشه از اين شهر خواهم رفت... تو بمان و این مدعیان عشق و این همه چراغ جادو که به کار من غمگین نیامد...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 22:19  توسط آتس سا   | 
 

به دل نشستی .... نشستنی ...

 چه چیز تو را خدا کرد ؟ ما را عادت و تو را عشق... مارا جفا و تو را آغوشی گشاده ...

کمی مهربانتر باش ای مدادرنگی من... از سفیدی بیت المعمور تا حج واجب او را رضا بودن دور هفتم طواف را طولانی تر کن... پررنگ کن ( الله حسبی ) را ... هرچه رنگ داری به کاغذ بنشان که میخواهم وقتی از آسمانها به زمین مینگرد اول از همه نقاشی مرا ببیند...

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 21:39  توسط آتس سا   | 
 ذکر گفتم و یک آسمان ستاره را با نام تو همنشین کردم...

امروز جز نام تو چیز دیگری بر زبان نخواهم آورد  ...جز نام تورا بردن و تورا به عاشق ترینت قسم دادن راه دیگری ندارم... من به لبهای خشکیده اش کاری ندارم... به تن زخم خورده اش نیز... مرا با اسب او نیز کاری نیست... قصه قصه ء دل است... دلدادگی...دل سپردگی... عاشقی که معشوق شد و معشوقی که عاشق... مرا عجیب از این معادله حالی دگرگون است...با دانه های تسبیح من همراه شو ...مرا ببخش که زمینی ام... مرا ببخش که بالی برایم  نمانده... حالا آمده ام ... به حرمت نامهایی که با عشق گره خورده اند ... به حرمت لبهايي كه نام تو سيرابشان ميكرد...

 ذكرهاي امروز مرا بپذير كه دستهايم بدجور خالي ست...

  


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/17ساعت 12:47  توسط آتس سا   | 
 

(خدایا ما اگر بد کنیم تورا بنده های خوب بسیارند اما تو اگر مدارا نکنی مارا خدا دیگر نیست)

حالا مدتهاست که بی حسابیم ... نه تورا مدارایی و نه مرا خدایی... 

دلو پایین آمدو در چاه مانده را بالا کشید... با اکنون سالها میشود که در چاه مانده ام آخر نه من یوسفم و نه خدای این روزها خدای یوسف...

وقتی الماس را به رود سپردم شاد بودم...شاد... سربلند ... سماع را شمردم و به رقص درآوردم رود را...گمان میکردم چه کرده ام!!!!  از آزمون سخت الهی چه سربلند ... حالا می آید ... آرزوهایم را کنار تختم میگذارد و میرود... صبح که بیدار میشوم کوله باری آرزوی برآورده شده میبینم و خدایی که نیست... به من بگو تغییر شغل داده ای؟ به من بگو فراموشکار شده ای؟ من از تو چراغ جادو نخواسته بودم... پس از این همه سال دلدادگی ۰۰۰ حفظ دل... آرزوها بدون تو را چه کار است با من...برای دوستت داشتن دلیل نمیخواهم ...آرزوی حقیقت یافته نیاز نیست... امشب که می آیی تنها بیا...که مدتهاست  با من نرقصیده ای...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 0:17  توسط آتس سا   | 

 ميگويند سالها پيش دلداده بوده و بعد ...

 دلش را شكستند و بعد ...

تنهايش گذاشتند و بعد...

ميگويند از عاشقي بيزار است و بعد ...

با خودش قسم خورده و بعد ...

گويا هنوز فراموش نكرده و بعد...

 نگاهم در تلاقي با نگاهش گره ميخورد و بعد...

در انتهاي چشمهايش غم ميبينم و بعد...

ميگويند شب يلدا و حافظ غمگينش ميكنند و بعد...

به ياد تفالهايش مي افتدو بعد...

شاخه گل خشك لابلاي ديوان حافظ و بعد...

يادگار... و بعد...

اشك و بعد...

و...

بعد...

 مادربزرگ  قصه را نيمه نصفه به بغض خاتمه داد و بعد...

 شب يلدا را انار دانه كرد و من را ياد تو انداخت... و بعد ...

 برايت ديوان حافظ گشودم و بعد...

(ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد) ... و بعد...

  


+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 19:15  توسط آتس سا   | 

آوار شد آه. . . خراب شد روي سر حروف. . .  حالا مدتهاست روي گسل چشمهايت با هر پلكي كه ميزني دلمان ميلرزد. . .

       

دلم به اندازه وسعت كاخ خدايي ات گرفته است . . . اين روزها تو به خدايي ات آنچنان سرگرمي كه فراموش كرده اي خدايي كني. . .

 

دلتنگي اتفاق غم انگيزيست كه دچارش شده ام . . .  قرار است به دورها بروم . . . گويا دورها ابتداي رنگين كمانها ست. . .  اينجا كه هرچه ميبينم ترس زده هايي سرد  ،تلخ است اين گمان كه گويا  شجاعترين شجاع قصه  مال اين حوالي نيست. . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 23:6  توسط آتس سا   | 

 

پر کرد با خیال چشم تو پیمانه را کسی

از نو نوشت قصه میخانه را کسی

جز چشمهات که ترکم نموده اند

باور نکرد این دل دیوانه را کسی

آواره بود قلب من اما هزار شکر

پر کرد با حضور تو ویرانه را کسی

با شعرهای من لب او خوانده میشود

دیدی شناخت این من بیگانه را کسی؟

بعد از هزار صبر رسیدی مسافرم

گویا نوشت آخر افسانه را کسی...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 12:22  توسط آتس سا   | 

چه هوایی دارم...

من به این قافیه ها ...مصرع ها...

تو به آن چشم سیاهی که تورا مینگرد... خیره از خویش نهان

بعد مدتها صبر ...

تو بگو...

از تن تبزده جز بی تابی ... 

از زمان جز رفتن ... از شب تیره  پریشانزدگی ...

از من شب زده جز خاصیت شب گردی... چه توقع داری؟

 آه ای حرمت مهتابی من... گرم آغوش توام... به دلم برگ بريز...

مثل فصلي كه مرا عاشق چشمان تو كرد... زرد...نارنجي و سبز...

مثل آبي ابري كه تورا شبنم زد...مثل نوري كه به جهد

قصد گستردن خويش به تن من دارد ...

چه هوا سرد و چه آغوش تو گرم...

گرم...گرم ... آغوش تو گرم ...شب مهتابي تو پر اختر...

يك بغل بوسه به همراه من است كه به استقبالت بي تاب است...

من نميدانم كه چرا شعر مرا پايان نيست... توبيا... تو بيا شعر مرا كامل كن...

تشويش مرا پايان بخش...

گل  پاييزي من.... مهربان مصرع پاياني من...

اي تو زيباتر از اين قافيه ها ...موزون تر...

نم ترين رويايي كه حقيقت دارد...

 روي لبهاي من از مهر بشين...جاري باش...

رود برفابي من... سرد گرمابخشم...

مثل اين قافيه ها موزون باش ...

دل من را نشكن...

شب تاريك مرا روشن كن... كه در اين شبزدگي ... بي تابي

دل تورا كم دارد...كمتر از اين كم ها...تو مرا كم داري...

به كسي هيچ نگو... رازها مال شبند...

 من و تو قصه يكسان شبيم ... قصه گو قصه بگو...

پشت شب را بشكن...

هرچه تنهايي را خط بكش ... مُهر بزن...

كه نمیدانی هر روز به تو بي تاب تر از ديروزم...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 18:9  توسط آتس سا   |