تبليغاتX
کوه و آسمان هشتم
عشقت نه سَر سَریست که از سر به در شود...

توی  این جملات اگر جا میشدی

من میتوانستم بارها و بارها خدا بیافرینم !

چندصدهزار خدا !!!

توی این کلمات جا نمیشوی !

میخواهم که بنویسم از تو اما

لغات رم میکنند ! لغات عاشق میشوند

چیزی شبیه جنون ...

و من ! و من ! و من ! دیوانه ی رام کردن این لغات سرکشم !

مینشانمشان روی کاغذ... نه به زور.. نه به ستم !

که به عشق.. که به هم آغوشی... که به تن  و دل سپردگی با حروف...

حروف را کنار هم میخوابانم...

.

.

.

تو متولد میشوی...

و این اهلی ترین شعر هارا نثار تو میکنم ! از حروفی که

تک به تک، دیوانه وار رام نشدنی اند !!! و برای تو

انگار سالها ست که چیزی جز ( چشم گفتن ) نمیدانند !!

...

درها را باز کن !

نکند تو هم منتظر رویت هلال ماهی چیزی هستی !!؟

بیدارت کنم برای سحر ؟

دوست داری با هم روزه بگیریم ؟

تو بیا کمی روزه ی بندگی بگیر...

من چند روزی روزه ی خدایی...

جاها عوض؟

بیا هردو کمی استراحت کنیم ... !

آخر من به شعر گفتن اعتیاد دارم

به از تو نوشتن.. به برای تو نوشتن.. من به عاشقی معتادم !

ببندم به تخت.. محبوسم کن توی زیرزمین های سرد...

بگذار عاشقی از سرم برود !

ببینم من بنده ی دلت هستم ؟ یا بنده ی عقلت ؟

مانده ام بدجور ! بین این دو... مانده ام.. مثل کسی که

بین سحر و افطار قصد هم آغوشی دارد !!!!

..باطلم که نمیکنی !!!؟

...

تو درها را باز میکنی... و این ضیافت چراغانی شده ی مجلل

مرا از بقیه جدا نمیکند ! منی که بنده ی عقل تو نیستم !

من بی دین !!! منی که بهشت نمی دانم..جهنم نمی شناسم...

منی که نمازهایم  نصفه می ماند و ذکر هایم نیمه تمام !!!

منی که اگر با عیار عقل میزانم کنی ! جایی در پهنه ی خدایی ات ندارم !

من خیلی دورم از  منطق خدایی تو ! مثل این رنگین کمان ها

که میدانی ..دورند... خیلی دور...

...  

اما من با کوله باری شعر می آیم.. یک بغل عشق... و لغاتی که تا فهمیده اند قرار است

برای تو باشند  ، آهنگین شده اند... نواختنی شده اند...نقاشی شده اند...

راه رفتنشان لی لی کنان است .. از سرخوشی... از سرمستی

شعر هایی که روزه میگیرند تورا !

لغاتی که از سحر بامن بیدار میشوندو

تا افطار تو را  زیر گوشم میگویند... و اینگونه انگار همه چیز اطراف من  

میدانند  چیزی این دوروبرها فرق کرده است !

...من  در این ضیافت ،اینها را می آورم.. .

لغاتی مست... دستهایی که اگر برای تو ننویسند ،

فلجند...

چشمهایی که تا تو تویشان خانه نکنی

کورند..

و قلبی که اگر از دوستت داشتن خالی باشد

مرده است

هیچ است

خالی ست

سرد است

....

دیدی ؟من ِ بی دین ! آنقدرها هم که فکر میکنند

دست خالی نیستم  رفیق !

کلی عشق دارم !

کلی اشتیاق هم آغوشی... کلی کشش بنده ماندن...

و کلی امید....

امیدوار که نگهم داری به دلت.. نه به منطق ات !

...

اما آنسوی داستان هم هست !

میان این همه هیاهوی آدمهای که جفت و جور منطق تو اند !

چفت عقل تو اند..هرچه گفته ای مو به مو میخوانند....

تو چه نیازی داری به بودن من ؟ به ماندن من ؟

من  که از منطق خدایی تو اینهمه دورم... !

...

اما تو با  میزان دلت به من نگاه میکنی...

تو دستهایم را فلج نمیگذاری!

من هنوز برای تورا نوشتن کلی لغات تازه دارم  که متولد نشده ای تویشان هنوز !!!

چشمهایم را کور نمیگذاری... !!

هنوز خیلی ها از چشمهای من تورا میشناسند... تورا میبینند !

تو اجازه نمیدهی یخ بزند قلبم  یا سرد بمانم از بی تویی !!!!!!!!!!

تو دلسپرده ترین خدایی هستی که شعرهایم می شناسند !

 با دل خدایی ات مرا میزبانی میکنی و

من هیچ منطقی جز دوستم داشتن در این میزبانی نمیبینم!

...

...حالا کل داستان خلاصه میشود در خدایی که ( میدانی که چه کسی را میگویم :خدا ! )

بزرگترین... بی نیاز ترین... خدا ! خدا را میگویم ! که

من عاشقش هستم... او دوستم دارد ! و انگار همین کافی ست  تا تمام بهانه های دنیا را

برای نادیده گرفتن منطق خدایی اش دستش داده باشند !

بیا منصرف شو از ترک دادن من !

من به تو و این عشق معتادم !

مثل تو

که دلبسته ی این شعرهایی

کجای منطق خدایی ات اینهمه دل داشت !!!!؟

کجای قانون های از باستان نوشته شده ات عشق را نادیده نگرفت؟!!! تو با این همه بزرگی ...

با این همه کتاب و اصول و قانون و منطق

....مرا بنده ی دلت نگه میداری....

دیگر مرا به تخت نبند... ترکم نده از عشق... محبوسم نکن توی زیرزمین های سرد

می خواهم  مثل تو  معتاد  عشق  بمانم

 و این از آن اعتیادهایی ست  که 

روزه را باطل نمیکند

و

ترک شدنی

نیست !

رفیق !

...

.

آتس سا


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت 21:17  توسط آتس سا   | 
تبرها عاشق  میشوند

درناها دل به ماهی ها میسپرند و

کوچ را از یاد میبرند!

عشق ،شیرین میشود

به طعم نون خامه ای در یک عصر ملس!

...ساده ! عین و شین و قاف !و انگار

هیچوقت اینقدر پیچیده نبوده است !

من بی هیچ ترسی!! به تو دل می دهم

و تو انگار هزار سال است که

عطر تن من را با خود همراه داشته ای!!

و من و تو

پس از قرن ها قرن ها قرن ها

نسل منقرض شده ی!! بوسه ی واقعی

را در گوشه ای از زمین می چشیم !

ابرها شکل رودخانه ها را میگیرند رو به کویر

و شن زار ها انگار یاد میگیرند

کمی درخت ها را دوست داشته باشند !

و کم کم رنگ سبز شنی !!! باب میشود!

سیلاب ها دل به مسیل ها!! میدهند و

چون ریشه ی عربیشان!! یکی ست

حس همخونی!! غریبی آن را از ویران سازی

باز میدارد !!

مثل یک نهر .... یک نهر میان دالانی از دیوارباغ های

دماوند....

و تو دیگر نیازی نیست نگران من باشی

چرا که همه میدانند ما عاشق همیم

در نتیجه کسی دل به من نمیسپارد...

و من نفس راحتی میکشم و

دوباره خطاطی میکنم !

...

ستاره ها ستاره می مانند !

سیاره ها ستاره میشوند

و ما بیشتر از قبل در شب ها نورخواهیم داشت

خدا حالش بهتر میشود

بیشتر به زمین سر میزند

و کمتر دلش میشکند...

...

خبر عاشق شدن ما

همه جا را پر می کند ...دیگر

فقط قوها نیستند که نشانه ی عشق اند

و من و تو آخر تمام قصه ها

به هم میرسیم... انگار خدا به تمام

قصه گوها همین را گفته باشد !!

....

آه که چه رستاخیز عجیبی اند...

...این علایم ظهور !!!!

...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 11:13  توسط آتس سا   | 
نوشو... از نو ، نوشو...

با ذکر.. بی ذکر... همینگونه که هستم عیدم کن!

هرچند دستهایم سرد باشد... تو که خدایی،گرم باش!

هرچند چشمهایم نا امیدند... تو که خدایی امیدوار باش !

تو که نیازی به ورد خواندن نداری ... عصای موسی نمی خواهی !

دمت که نیازی ندارد مسیحایی باشد !

بهار نزدیک است.. دلو را بیانداز زمین !

منتظر یوسفی یا چیزی شبیه این نباش

که در دلوت بالا بیاید...

این منم که از چاه بیرون می آیم !

نتیجه ی بوسه ی دلو و آب چاه، منم !

نه یوسفم ! نه ماهی قرمز !!

من یک جفت چشم مشکی ام که

عید شدن می خواهد !  

عیدم کن ... تبریکم کن...

ترمه  بیانداز وسط زمین و بچین سین ها را...

من آیینه میشوم .. بگذارم سر سفره...

حالا تصویر تمام عیدشدگی درون من  است..

تنم کن لباسی از مبارکی ... از تبریک ها..

 از برکت عشقی که  مثل نان گرم حرمت دارد...

عیدم کن به نو شدگی هلال اول ماه...

شبیهم کن به هرچه تحویل ....

یامثل گندم ها سبز....

نمی دانی چقدر دلم میخواهد شعر ( نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد)  باشم! ...

تو تنها کسی هستی که میتوانی بهارم کنی با تمام زمستان زدگی ها...

چقدر خوب که انتهای تمام کوچه های تنگ و تاریک و وحشتناک زندگی

یک نشانه ای از تو روی دیوارها هست...

کنار پنجره ها... روی ایوان ها...ته ته ته تمام بن بست ها

یک ( آمین) توست که می اندازی آخر ( ای کاش ) هایم...

چقدر خوب که من بنده ام !

 همیشه همین بازی را با من ادامه بده

بازی بندگی و خدایی...

هی من آرزو میکنم و سرشار از خواستن میشوم و

هی تو آمین بگو و به بی تابی هایم بخند...

.....

آمینم کن !

عیدم کن!


+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/27ساعت 13:32  توسط آتس سا   | 

بیخیال سرنوشت و تقدیر!
بیخیال (وقتی) ! که ندارم !!!!!
بیخیال این ساعت شنی که چند وقتیست
شن سرازیر میکند !
اصلا اتفاقا اینطور بهتر است !!!
...زمان که نداشته باشم
تند تند دوستت خواهم داشت..

..................

بیخود نبود دلهره هایم
همه میدانستند دیر یا زود
گنجشک ها از سرمای تقدیر خواهند مرد
یک چیزی میدانستم که تنم می لرزید !

..................

امسال که تمام شود
من می مانم و یک عالمه خاطره
از تو و عطر دستهایت
...
و دوست داشتنی که تا ابد ادامه دارد

.....................

با توام ! امسال !
با تو که بهار و تابستانت به سختی
گرمای بی سابقه ات بود...
فصل رنگارنگ پاییزی_ من
هیچ رنگی نداشت و
...زمستانت پر از شکوفه بود !
با توام !! که روزهای آخرت را نفس میکشی
....

........
دیگر روی نقشه ها بودن هم اعتباری ندارد
وقتیکه با یک زلزله 9 ریشتری موقعیت جغرافیایی
یک کشور 2متر تغییر میکند
من وتو که دیگر تکلیفمان معلوم است !!!
با این زلزله های 1000 ریشتری !

.....................
پوچ
پوچ
گل هم باشد دیکر من مال دیگری  میشوم!
به گلت نمیرسم..
پوج
...پوج
............................


 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/24ساعت 14:31  توسط آتس سا   | 

مثل گنجشکها دوست دارمت...
مثل گنجشک هایی
که میدانند پای کدام پنجره ای ،
نزدیک کدام درخت...
مثل گنجشک ها بغض میکنم وقتی پنجره را می بندی
میمانم پشت شیشه ،زیر برف و یخ میزنم از شب!
من گنجشکم!
مثل گنجشک ها دوست دارمت....
دانه بریزی
یا نریزی...

........................................

صفحه آخر کتاب هم باشی خوب است

شاید یکی پیدا شد شبیه من
که تا کتاب به دست میگیرد
آخر داستان را اول میخواند

..................................

آخ ! چیزی به سرم خورد انگار....
کلافه ام میکنند اینها که در بیابان مدام گم میشوند
و تا چاهی قدیمی میبینند
دلو می اندازند و امیدوار آب اند
آهااااااااااااااااااااای مردک ! این چاه خشک است..
خدایا چه میخواهی از جان این داستان
بگذار در چاه بمانم...

.,..................................................

 آهاااااااااااااااااااااااااای بچه ! به این نوشته ها دست نزن... نمی دانی طرف بیاید و ببنید دلش را پخش و پلا کرده ای این سو و آنسو چه حالی میشود...

...................................................

ورق میزنم و هر صفحه انگار
پر از داستان است
آنقدر غرق قلبت میشوم
که یادم میرود خط دستانت چه بود !!!!

.............................................................

راستی خدا !! تو اگر نبودی ، من اینهمه به چه کسی گیر می دادم... ! این هه شکایت را سر که خراب میکردم؟!!!
همیشه باش...

.............................................................

کسی گفت انگور...
دستمال ها را همان جاگذاشتی ،گذاشتی !! شراب یادت نرود

...............................................................

چراغ ها را خاموش کن رفیق...
من این تاریکی را دوست دارم
وقتی هیچکس نمیتواند
تو را ببیند که هرشب از قصرت پایین میایی
و پشت دیوار کوچه ی بن بست
...با من ملاقات میکنی
...
چراغ ها را خاموش کن...
بگذار همه فکر کنند : من خدا ندارم

.....................................................

 من به معجره ها اعتقاد دارم..
به سیمان هم..
و به بذر هایی که میدانند
هرجا پاشیده شوند
نمی توانند نرویند!
...من عاشق نتوانستنم...!!!
وقتی نمیتوانی نرویی!!!!..
نمیتوانی دست از تلاش برداری
نمیتوانی شکست را قبول کنی
نمیتوانی برای بودن نجنگی...
سرشار از زندگی می شوی
وقتی نمیتوانی که نتوانی !!!

...................................................

آهااااااااااااااااااااای خاطرات زبان نفهم  من... خوب گوش کنید :
یتذزاذزسدذیز تایاعصثی تاذسیصهخس نیتدزتاا!!!!!!!!!1
...چه خوب !!!
اینکه خاطران زبان نمی فهمند چه خوب است !!!
...وگرنه ماهی کی هوس دریا میکرد
من کی دلم برای تو تنگ میشد
و تو چگونه از مه باز میگشتی؟!
..............................................


نمیر، ای ( دوستت دارم ) !!!!1
تو تنها جمله ای هستی
که وقتی زاده میشوی
نامیرایی ات را به رخ خدا می کشی!!!!!

..........................................

من از وقتی بچه بودم دلم جهنم میخواست !!!
که به خدا نشان بدهم ، ترس از جهنم مرا عاشق او نکرد...
مرا هم از بهشت بیرون کن...
بدون سیب...
راه خروج را نشانم بده...

..............................................

تو شوری شیرینی...
چقدر مزه های جدید را دوست دارم

...............................................

من میگویم تو
تو بگو تو
من گیج میشوم
یک دفعه از دهانم میپرد
( ما)

................................................

تو که باشی
دلت دریچه ی رو به نور هم نداشته باشد
از تاریکی ترسی نیست
.. اما ای وای
از زمانیکه تو نباشی...
...چلچراغ هم به سقف باشد
میترسم... می هراسم...

...................................................

در زمستان همدیگر را پیدا کردیم
و در زمستان به آغوش نشستیم
چه ( آمدی ) دارد این فصل برای من و تو !!!!!!

........................................

چه حال خوبی دارد دلت...
خدا کند دل من هم تنه اش به دل تو بخورد..
کمی حالش خوب شود...
از کنارم که رد میشوی
بی محابا رد شو
.........به من تنه بزن !!!!
بگذار دلم حال دل تو را از تو بگیرد

...................................................


بیا روی من شرط ببندیم

 من میبازم... مال تو میشوم

... ..................................................

 روزیکه عاشقت شدم

همه به من گفتند : بچه ! برگرد

... سر از عشق خدا درآوردنی نیست

 بیجاره ها نمی دانستند من که با سر نیامده بودم

..................................................

ما دو انسان

 زاده ی منطق

 زاده ی  عقل

خوشم آمد

هرچه ما گفتیم

 دلهامان کار خودشان را کردند        


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/11ساعت 14:9  توسط آتس سا   | 

به مرز مردن رسیده بودم... چقدر دور شدم ازتو و انگار برای همیشه ترکت  میکردم  و نمیدانم تو در کجای آن دورها از من خبر داشتی که این دختر بازیگوش چقدر ساکت شده است.....؟

...........................

بغض که میکنم همه دورم جمع میشوند... همه میخواهند آرامم کنند... همه دوست دارند کاری برایم انجام دهد.. یکی موهایم را نوازش میدهد... یکی دیگر در آغوشم میگیرد ... دیگری برایم شعر میخواند و تو.... همینکه کنارم باشی برایم کافیست... همینکه کنارت قدم بزنم و یادم بماند که دوست داشتن به همین سادگی ست... اما...نیستی.... اما.... نبودی....

.........................

نگهم دار ...

من به خدا اعتقادی ندارم !!!!!!

ابن را آنقدر بلند گفتم که همه سر برگرداندند...

خیلی ها خندیدند... خیلی ها بغض کردند و خیلی ها از من روی برگرداندند...

تو اما... آری تو که همیشه از داد و بیدادهایم خبر داری، نگاهم کردی و لبخند زدی... !

همین کارها را میکنی که هر روز خداتر میشوی !

نمیدانم دستم را گرفتی و  کجایم بردی که همهمه ها تمام شد و من ماندم و تو...

( امان از خدایی که هروقت دلش بخواهد فراموشکار میشود .... به مصلحت !!!!! )

گفتم : چرا مرا اینجا آوردی...

این راه من و آن راه تو... تو را به خیر و مارا به سلامت...

بوسیدی ام....

این بوسه هایت میدانی مثل چیست ؟! که بمان... که نرو... که حالا بودی ! !

(این بوسیدن ها ی بی وقت تو همیشه غافلگیرم میکند ...)

اینکه وقتی عصبانی هستم و ناراحت و دائم به جانت غر میزنم می آیی دستم را میگیری بغلم میکنی و می بوسی ام...  

گفتم : نگهم می داری به مهر... به عشق... به آغوش... به بوسه.... نگهم ندار !

گفتی: نگهت میدارم به خدایی... به بزرگی... به اینکه میدانم دلت با من است و چشمهایت بیشتر... نگهت میدارم برای روزهای خوب عاشقی.. ذکر های شبانه... نگهت نمیدارم به بوسه دخترک ! نگهت میدارم  به اینکه میدانم بدون من نمیتوانی... بدون من سخت است عاشقی ... تو را نگه میدارم برای اینکه از من جدا میشوی اما دلت را جا میگذاری... دلت را بی تو نیازی ندارد خدا !

نگاهت کردم.. چه کنم .. نمیتوانم ... با تو باشم و دائم به جانت غر بزنم خوب است ؟! بگذار بروم.. خسته ام از شکایت... از بی صبری های خودم خسته ام... چه گناهی کرده ای که خدا شده ای ؟!!که دل به من داری ... به منی که پر از شکایت و تهدیدم ! دل از من بردار .. این همه آدم... عاشق یکی دیگر شو !

با گریه میگفتم همه ی اینها را...

حرفهایمان تمام شد ! مثل هرشب.. موهایم را شانه زدی .. به رختخوابم سپردی... و تا نخوابیدم از کنار تختم بلند نشدی...

تو که این همه درگیر من هستی کی به خدایی ات میرسی؟ گفتی : اینها قسمتی از خدا بودن است... قسمت بزرگی از خدایی کردن...

این راه من بود و آن راه تو... از هم جدا نبودند... گره خورده ام با چشمهایت... با تمام تلخی ام ... با تمام کج خلقی هایم... با تمام بندگی های نصفه نیمه ام... انگار دست هایم در دستهای تو آنچنان  ریشه دوانده است که جدا شدنی نیستیم...

نگهم دار... به هرچی...  به هر دلیلی... به بوسه... آغوش... خدایی... صبر ... دلیلش مهم نیست...

فقط نگهم دار...

..............................




+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/23ساعت 11:52  توسط آتس سا  
من آمدم... اما این آمدن کجا و آن ها کجا ؟ اینبار که آمدم مهمان تو هستم... دعوت شده ی تو...

روز عید فطر وقتی مرا به خانه ات دعوت کردی نمیدانستم بندگی اینقدر میتواند طواف داشته باشد...

سلام میزبان روزهای دلتنگی من....صبور من...

------------------------------

همه به من خندیدند.... انگار از پشت کوهها آمده باشم !

همه به من خندیدند .... انگار اسیر خواب اصحاب کهف شده باشم...!

همه به من خندیدند.... انگار زبانم با زبان آنها فرق داشته باشد....!

آخر این داستان من و خدا انگار برای خیلی ها خنده دار است !

همه به من خندیدند  ولی من باز هم به تورا داشتن افتخار کردم.... و باز همه به من خندیدند.... !

----------------------------

اسماعیل تو بشوم ؟

عصا چی ؟ عصای چوپان عاشقت باشم  که برایت شعر میخواند؟

دلت میخواهد چه شوم ؟

دوست داری  به همسری آن پسری در آیم که تو را نداشت و ناگهان در چشمهای من تورا دید ؟

بادبان قایقت بشوم  وقتی دل به دریا میزنی ؟

دلت میخواهد یک نذر باشم که منتظر است ادایش کنی ....

ای کاش میشد هم آغوشت باشم... مثل ابرها... مثل آسمان...

تیغ را زیر گلویم که میگذاری یادت باشد که داستان ابراهیم  داستان اعتماد بود و داستان من و تو داستان عشق..بندگی و خدایی..... و من آنقدر عاشقت هستم که اگر حتی دست خدایی ات زیر گلویم لرزید بدانم که قرار ست مثل خودت مرا خدا کنی.... ای کاش دستت بلرزد....

--------------------------------

من از با تو بودن خجالت نکشیدم وقتیکه هنوز ایمان دارم خدا داشتن جهاد اکبر این روزهاست....

---------------------------------




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 21:1  توسط آتس سا   | 
چند شب پیش با دل نوشته هایم برایت نماز جدیدی ساختم...!! ایستادم و تو خندیدی.. تو همیشه از کارهای من میخندی .. نه؟ من بنده ی عجیبی هستم ؟ چه بدی دارد کنار خدایی هایت کمی خستگی در کنی...؟کمی به شیطنت های بچه گانه ی من بخندی... سخت نگیر بزرگ من... بگذار من هم تمام دلتنگی هایم را لابلای این شیطنتها فراموش کنم... بیا و به دیوانه بازی هایم بخند...

...............................................

دوست داری از کجای داستان برایت بگویم... دوست داری کدام قسمتش را چند بار تعریف کنم ؟ چیزی برای گفتن نیست وقتی که با یک اشتباه طول موج داستان تغییر میکند و جغرافیای بهار منجمد میشود... بخواب... بدون قصه بخواب... نشنوی بهتر است...

...............................................

حالت چطور است ؟

حال چشمهایت خوب است ؟

دستهایت چه ؟ گرمند  ؟

لبخند میزنی ؟

دیدی چند شب پیش چه بارانی آمد...؟

باران قشنگی بود در فرود سهمگین آفتاب....

یادم افتاد به برف... به فرشته ای که گفت برف می بارد و بارید.... !

 ... دلم گرفت ... پنجره را بستم...

...............................................

راست گفتی عزیز ... دنیا فقط سفید و سیاه نیست ... من و تو خاکستری بودیم ...

...............................................

 سرم سرد است...

 دستهایم انگار قلم و کاغذ را نمیشناسند...

 میچرخم در خیابانها و به جاده میزنم. میخواهم هر آنچه شبزدگی ست را در انتهایی ترین نقطه ی جاده جا بگذارم....

 انگشتهایم درد میکنند ... از این همه  که مینویسند و بعد دوباره خط خطی ... تمام.... تمام.... تمام...

 میخندم... شیطنتهایم ادامه دارد اما ....

 تو هم همینطوری  ؟

 چشمهایت که بغض میکنند سر برمیگردانی و نفس عمیق میکشی و انگار چیزی روی قلبت سنگینی میکند ؟

 تو هم فهمیدی این روزها چقدر دلگیر و غمگینند..؟

 تو هم مثل من بارها خودت را به بی خیالی زدی و بعد دوباره که تنها شدی حجم این داستان غمگین روی سرت آوار شد ؟

 تو هم از دیوارهای اتاقت متنفر شده ای ؟

 سقف اتاقت خسته شد بس که خیره ماندی و مرور کردی کجا اشتباه بود.... ؟!

 برای تو هم عجیب است ؟

  روزهایم به تفریح سپری میشوند... به فراموشی ... به بی خیالی ... اما...

در سکوت اتاقم تب میکنم و سردی پارچه ی خیس روی پیشانی ام.... 

سرم سرد است ....

  


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/28ساعت 13:30  توسط آتس سا   | 
من نیازی ندارم ابراهیم باشم ... من نیازی به معجزه  هم ندارم .... روی این زمین سرد به لجن نشسته که تن به تن دادن هنر است و بدون او ماندن افتخار... همین که خدا داشته باشی... همین که در قلبت پنهانش کنی...همین که بتوانی با او بمانی.... انگار آتش ابراهیم ،گلستان ... عصای موسی، اژدها و فرشته ی خدا بر تو مژده ی پیامبری دارد...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/17ساعت 20:8  توسط آتس سا   | 
من ميدانم خستگي يعني چه... از چشمهاي خودم ميفهمم كه چقدر دلم ميخواهد  از اينجا دور شوم...

..........................

براي يك ستاره نوشتم كه دنباله دار بود...اين را بعدا فهميدم ! دنباله دار بودنش را ميگويم... و اينكه وقتي در آسمان درخشيد و من ناگهان ديدمش آمده بود كه يكي از آرزوهاي مرا براورده كند... من هم براي تو آرزو كردم رفيق... براي تو كه رفيق روزهاي سخت مني... براي تو كه هميشه همراهم بوده اي ... براي تو آرزو كردم كه دلت هميشه شاد باشد ....دختر زمستاني ....

.......................

از صبح شدن به ساعت و شب ماندن به تاريكي ساعتي ميگذرد... ميگويند اكنون صبح است ! وقتي ساعت از 12 جلو ميرود... اما همه جا تاريك است... .تاريكي غريبي كه صبح نام دارد ! و روزي تازه كه با تاريكي آغاز ميشود... وقتيكه قصه آغاز ميشود همه جا تاريك است اما همه  ميگويند صبح شده است !

من به قصه هاي خدا عادت دارم.. هنگاميكه در تاريكي و ترس ايستاده اي اما او ميخواهد باور كني كه صبح است.... اين قصه ي هميشگي خداست... قصه ي اميد... داستان اعتماد... حكايت نترسيدن...داستاني كه اينگونه آغاز ميشود :

يكي بود يكي نبود... غير از خداي صبور و بخشنده قرار بود كسي نباشد اما بود...

خدا بود و صبح ... خدا بود و اميد... و از آنجاييكه خدا هميشه دوست دارد همه چيز را در پس چيز ديگري پنهان كند اميد را در ساعات تاريك صبح مخفي كرد... وقتي كه ساعت از 12 ميگذشت همه ميگفتند صبح است اما تا چشم كار ميكرد تاريكي بود و شب... و اين ابتداي داستان تمام كساني بود كه به راحتي درختان سربرافراشته اي كه به ريشه هاي خود اطمينان دارند ميتوانند به او اعتماد كنند و باور داشته باشند كه در اوج سياهي، تاريكي و شبزدگي اگر او ميگويد صبح است ، صبح ست...


1:45 صبح !‌ پانزدهم تيرماه يكهزارو سيصدوهشتادو نه




+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 2:6  توسط آتس سا   | 
سلام مهربان ترين دوست بزرگ من كه هزاران نام داري و براي من تنها خدا هستي....

چقدر ميتواني بزرگ باشي؟ از اينسوي آسمان تا آنسو ؟... از اينجا تا هشتمين آسمان؟... از كجا تا كجا؟.... اگر اينهمه بزرگي پس چگونه در آغوش كوچك من جا ميشوي....

-----------------------

نگين انگشتر من ميشوي و مثل يك ياقوت دانه اناري ، به موهايم سنجاقت ميكنم... موهايم را روي شانه هايم ميريزم و تو آرام آرام دست ميكشي روي گيسوانم و سكوت... فقط سكوت .... اين آرايش جديد گيسوان من است... اينگونه تو هميشه با من هستي... وقتي باد لابلاي موهايم ميپيچد و تو در گوشم زمزمه ميكني كه با مني... همينجايي... و من تنها نيستم... تو من را ميشناسي... دختري كه از بدون تو ماندن ميترسد... دختري كه نميتواند خدا نداشته باشد...

---------------------

دل زده از آفتاب و تن سپرده به خواب... چقدر خوابم مي آيد...  من دختري را مي شناسم كه ديشب با كودك درونش ساعتها گريست....

------------------------

من امروز .. روز مبارك تولد يك مرد بزرگ ، دلشكسته بودم و انگار در سكون يك ثانيه ي غم زا شناور شده باشم ... انگار كسي تمام شيشه ها را رنگ كرده باشد ... تاريك و سرد ... انگار تمام نورها راهشان را به درون قلب من گم كرده باشند ... من بايد بر گردم ... بايد باور كنم كه هيچ كس با هيچ كس فرقي ندارد...


+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 23:8  توسط آتس سا   | 

وقتی اینها را می نوشت دخترک بازیگوش، از متولد شدن تو چیزی نگذشته بود ... من نمیدانم کجای این داستان از تو آغاز شد ... و نفهمیدم کدامین چند شنبه بود ... ! و یا کدامین بهانه مرا کنار تو نشاند ...انگار کسی داستان را تند تند ورق زده باشد ... و بعد گذشت ... خیلی گذشت ... روزها... هفته ها... ماهها ... تا اینکه امروز شد ...

حالا مدتهاست که چیزی نمیدانم ... من فقط  یک دختر سر به هوای شیطان بازیگوش را میشناسم  که هرچه تلاش کرد نتوانست فراموش کند امروز را چقدر دوست دارد ... روزیکه تو  متولد شدی ... 

ت و ل د ت م ب ا رک  آ ب ی پ و ش ا ب ر ی ش م ی



+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت 1:9  توسط آتس سا   | 
امتحانم کن رفیق ...!! این روزها... به آن روزها فکر میکنم ...این روزها سالگرد آن روزهاست... یادت هست...

آنروز که تو به من شک کردی... آن روز که تردید کردی... ایرادی ندارد عزیزم.. حتی خدا هم میتواند شک کند... به دخترک الماس به دست....

من الماس در دست داشتم... تو امدی و پرسیدی این چیست در دستهایت ؟

گفتم: الماس

گفتی : دوستش داری؟

گفتم : قشنگ است... برق میزند... انگار ستاره باشد...

گفتی : دوستم داری؟

گفتم :پانزده سال پیش اولین بار که دیدمت میدانستم این عشق من را سبز میکند... شکوفه به گیسوانم میزند..

گفتی:  پس الماس را به رود بیانداز...

گفتم: به رود ؟اما... اما...اما این الماس قشنگ است... براق است... نورانی ست...

گفتی: من میروم و اگرمی خواهی با من بمانی، بدون الماس بیا...

من ماندم بین تو و الماس... بین تو و الماس... بین تو و الماس....این واقعیت داشت که اگر الماس را نگه میداشتم تو را از دست میدادم.... چقدر تلخ...چه حادثه ی غمگین مرگ آوری ست بدون خدا ماندن...

و حالا چند سالی ست که از آن روز گذشته است... و این روزها سالگرد آن روز است... روزیکه که الماس را به رود سپردم و با دستهای خالی ماندم....قلبم اما سرشار از تو شد...

روزیکه یه برنده ی تهیدست شدم....

..............................................

تنها تو میدانی.... تنها تو که همخواب منی... تنها تو که هم بوسه ی منی... تنها تو میدانی که چقدر به دوستت داشتن نیاز دارم ... به  با تو بودن... چقدر حادثه ی قشنگی ست تصادف من و آغوش تو... برخورد چشمهای من با چشمهای تو ... انگار سقف نیست... دیوار نیست.... آسمان نیست...

تو هم می آیی... کنارم مینشینی و اینگونه با تو بودن آغاز میشود... و من تا انتهای زمان ادامه می یابم...

تو خدایی هستی که خوب میداند این دختر سر به هوا چقدر به با تو بودن نیاز دارد... بیا.... زیاد بیا... خیلی زیاد...مهم نیست چقدر خسته باشم.. مهم نیست خروارها کار نیمه تمام روی سرم آوار است... مهم نیست خوابم می آید و یا توان راه رفتن ندارم...... مهم نیست اگر از فرط خستگی نمیتوانم با تو هم قدم شوم  ویا وقتی با تو همرقصم در آغوشت خوابم ببرد... فقط بیا....

...................................

دیشب نخوابیدم.... به سقف اتاقم فکر میکردم... که اگر نبود من برای با تو بودن نیازی نداشتم هر شب از پنجره ی اتاقم  دنبال تو بگردم...

...................................

من نیازی ندارم ابراهیم باشم ... من نیازی به معجزه  هم ندارم .... روی این زمین سرد به لجن نشسته که تن به تن دادن هنر است و بدون او ماندن افتخار... همین که خدا داشته باشی... همین که در قلبت پنهانش کنی...همین که بتوانی با او بمانی.... انگار آتش ابراهیم ،گلستان ... عصای موسی، اژدها و فرشته ی خدا بر تو مژده ی پیامبری دارد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/12ساعت 13:45  توسط آتس سا   | 

ميدانم كه ميشود... ميدانم كه اين بهار با همه ي بهارهايي كه پشت سر گذاشته ام متفاوت است... ميدانم در اين بهار تو مرا وادار ميكني كه شكوفه كنم... وادار ميكني كه عاشق شوم.. تو ..... تو كه ميدانم در دلت با من ميجنگي ... من ...من كه برايت آرزو ميكنم تا بهار تمام نشده بيايي و در دستهايم كمي خدا بگذاري و از من بپرسي :‌ تو هم دوستم داري ؟

.........................................

شب شدو به ذكر پناه برد دخترك.... تو ماندي و من و كمي ذكر... زمان گذشت و تو ماندي و ذكر و كمي من ... و حالا صبح شده است... كسي نيست... تنها تو و تو و كمي ذكر....

........................................

من ميترسم ... از بدون خدا ماندن... مي هراسم از اين آيه هاي ترديد كه در گوشم زمزمه ميكنند شرابها... مي ترسم از اين سجاده ي خاك گرفته و دلم ميلرزد  از قران دست نويس پدرم كه مثل كودكي در خانه مان نقش گرفت و مارا شش نفر كرد.... چقدر دلم هواي عطر ياسي را كرده است كه تا پدرم قلم ميتراشيد در فضاي اتاق پراكنده ميشد... چقدر دلتنگ روزهاي تذهيبم... من دختر عجيبي نيستم ! من فقط دلم ميخواهد  خدا داشته باشم .....

........................................



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/15ساعت 15:2  توسط آتس سا   | 
از تو رد ميشوم... مثل نور كه از شيشه ميگذرد... قرار است راهي شوم...مي خواهم بازگردم... بروم ودر آسمان بمانم...

قرار است بي تو بروم...  بي تو كه ميداني راه كدام است ....

ديروز....

آمدي و با پارچه اي چشمهايم را بستي... دستانم را گرفتي و بردي...

به تو اعتماد كردم... دستهايم را به دستهايت سپردم ... چون ميدانستم مرا از نزديك ترين راه خواهي برد... به دوست داشتن....  فرقي نداشت چه معنايي داشته باشد... مهم نبود چه عطري در فضا پراكنده كند... مهم نبود تفسيرش چه باشد.... چشمهايم بسته بود همچنان و راستش را بخواهي كمي ترسيده بودم... اما ... بايد ياد ميگرفتم ... بايد مي آموختم وقتي دستهايم را به دستهاي تو ميدهم حق ندارم بترسم... نبايد... نبايد شك كنم... نبايد ... دستهايت را فشردم... سريع ميرفتي... كجا ميبردي مرا ؟ به كدام تفسير از دوست داشتن ؟ به وقتي دلت تنگ ميشود ، به زمانيكه كه هرلحظه به او فكر ميكني، به وقتي نگران ميشوي... به كدام قسمت از دوست داشتن ؟

جواب مرا ندادي... خنديدي... و گفتي بيا... ... !

ناگهان ايستادي.... ترسيدم... نكند خودت هم راه را گم كرده باشي... نكند خودت هم نميداني  كجا ميروي... به تو شك كردم... ترسيدم...

 دستم را از دستت كشيدم ... اما تو آرام در گوشم زمزمه كردي : به عشق اعتماد كن...

چند لحظه ماندم... غرق در دودلي و اعتماد...!  وبه تو فكر كردم... مرورت كردم... آغوش به آغوش...و  اينبار خودم بودم كه دستم را دراز كردم كه بگيري اش...

نميدانم از كدام راه مرا بردي... جغرافياي قلب من حافظه ي خوبي ندارد! مرا بردي به سرزمين قشنگ دوست داشتن... احساس زيباي دلتنگي... مرا بردي ....

حالا امروز است... ديروز تمام شد.... و چيزي در قلبم ميگويد كه تو مرا در آن سرزمين پهناور تنها گذاشتي و بازگشتي ... حسي به من ميگويد ... حسي كه هميشه درست است... و من تصميم دارم  ديروز را از يادم ببرم... شايد تورانيز فراموش كنم... يعني امكان دارد ؟ ... نميدانم...اما همه ميدانند من فراموشكار خوبي هستم... اين بزرگترين نقطه ي اشتراك من با خداست... هردو خوب فراموش ميكنيم ! شايد دستهايت را و آن سرزمين بزرگ و زيباي دوست داشتن را براي هميشه گم كنم.... از ياد ببرم ... فراموش كنم....

اما ... يادم خواهد ماند... يادم مي ماند اولين باري را كه روي زمين آمدم ،به دستهاي كسي اعتماد كردم و نترسيدم ....



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/23ساعت 9:25  توسط آتس سا   | 
كلافه ميشوم.... گيج و سردرگم... مثل ماهي كه تنگش را گم كرده است....

بي حوصله ميشوم.... غمگين و شب گير... مثل آسمان ابر زده...

خسته ميشوم... خيره به كنج ديوار كه نود درجه تا سقف ادامه دارد!

درگير ميشوم با خاطرات و مرورت ميكنم خط به خط..... لغت به لغت... لحظه به لحظه...

خواب از چشمهايم ميرود از رويا بافتن و گونه ايم به استقبال اشك هايم ميروند ....

آرزو ميكنم روزها به سرعت بگذرند.... و چشم باز كنم و تو اينجا باشي...

دلگير و آرام.... غرق در سكوت .... و خالي از تمام بچگي هايم... تهي از توان خنديدن.... و پر از نفس هاي عميق كه تا انتهاي ريه هايم ميروند و ميچرخند و بازميگردند....

                            اينها همه وقتيست كه دلم براي تو تنگ ميشود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/18ساعت 13:7  توسط آتس سا   | 

ديوار .... ديوار.... ديو... ديو.... ديو مي آيد... از پشت ديوار... صداي قدمهاي ديو ... پاي دار ايستاد... كسي كه از ديو رسته بود....

............................

متهم شد به گناه نكرده ‌! و توصيه شد به توبه !‌

توبه كن !

و نميدانستد كه ذكر جفا در عالم وفا ،‌جفا بود ...

خواست توبه كند... اما او بود كه توبه نخواست ...

..........................

در زد... دستت درد نكند كه جواب ندادي !!!!!

ريزه سنگي پيدا كرد و پشت سر هم به در كوبيد .... دستت درد نكند كه جواب ندادي !!!!

هي چرخيد دور خانه ... تا راهي بيابد براي صعود... شايد... جفت پا پريد و سر را بالا گرفت و تلاش كرد داخل خانه را ببيند ... اما ديوارها بلند بودند و او كوتاه ... دستت درد نكند كه اين ديوارها را كشيدي تا آسمان !!!!!!

اينها را زير لب زمزمه ميكردم كه دور ششم طواف رسيد به هفتم و در باز شد و ديوارها كوتاه شدند انگار و بي آنكه بدانم چه پيش مي آيد اولين نگين  ذكر اسماء اعظمت شدم در دستان كسي كه نميدانست عقيق منم....

...........................

سجاده ام كن... من بي دين را... سجاده كن... من كافر را... سجاده كن... اما اگر عاشق بودم... خدا نيستي اگر خدايم نكني...

......................


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/08ساعت 0:24  توسط آتس سا   | 

دلتنگم ... مثل باراني كه براي باريدن آمده اما نمي بارد...

مضطربم... مثل ماهي قرمزيكه در تنگ بلورش به دنبال راهيست...

تو اما ... سبزه ي هفت سين قلب من... سبز و شاد... سرشار از زندگي و طراوت.... با آن تصوير مهربانت در آينه... هراس مرا از اين تحويل ميگيري و اضطراب مرا به آب مي بخشي و در آينه لبخند ميزني ... سال نو مبارك...اين را ترمه ها گفتند به تنگ اب و من گفتم به سبزي تو و تو مرا در انعكاس نور و آينه بوسيدي...




+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/02ساعت 22:46  توسط آتس سا   | 

مرا ببخش ... مرا ببخش كه مجبورم ... مرا ببخش كه تسليمم... مرا ببخش كه ديگر نميجنگم... مرا ببخش كه خسته ام.... مرا ببخش كه نا اميدم... اينها را كه ميگفتم تو آمدي... نگاهم كردي و گفتي: نمي بخشم

من گريستم... تمام شب را... تا آخرين لحظه اي كه ستاره ها جان داشتند... اشكهايم تمام نشده بودند ...فقط از گريستن خسته بودم... همين

دوباره آمدي... كنار تختم نشستي و دستهايم را گرفتي و گفتي : نمي بخشم...

من اما... تن به زندگي داده بودم... تو دير آمده بودي... بخشيدنت راهي براي من نمي گشود... تو دير آمده بودي... و دستهايم را دستهاي ديگري بوسيد و كاري نداشت من خسته ام ... غمگينم ... دل سپرده ام يا تن سپرده....

اي كاش ميدزدي مرا... مرا ميبردي به دور... به جايي كه كسي نباشد تا فرق تن سپردگي را از دل سپردگي نداند... به جايي كه نترسم ... به  همانجايي كه خدا را تبعيد كرده اند... به همانجايي كه وقتي ميترسم تو هستي... و خدا را در دستهايم ميگذاري..

اي كاش آن روز كه از چشمهايت همه چيز را فهميدم  كمي ديرتر خداحافظي ميكرديم...

...........................................

ميرفت .. اين مسير را ميگويم... تو كجا ميرفتي ؟ تو قرار نيست جايي بروي عزيزم... تو خدايي ... بايد همينجا بماني... اينگونه كه نگاهم ميكني با تعجب ، فكر ميكنم كه بار اولي است كه خدايي مي كني... تازه خدا شده اي... نميداني... خسته ام كردي... همينجا بنشين ... آرام باش... خدا نبايد اينقدر برود و نيايد... خدا بايد بماند و برود و باز هم بماند... خيره ميشوي در چشمهايم ... و من چقدر اين لحظه را دوست دارم... آرام ميايي... نزديك ميشوي ... و در آغوشم ميگيري ... موهاي بلندم را نوازش ميكني... و محكم مي فشاري ام... انگار ميترسي.. انگار ميترسي از در آغوش تو بودن بترسم... اي خداي فراموشكار من... كه نميداني من چقدر اين لحظه را دوست دارم... بغض ميكنم...از اينهمه ... از اينقدر... و تو ميداني... دلم ميخواهد اين لحظه متوقف شود...

و اي كاش... تو ميدانستي اولين قانون خدا بودن اين است كه تنهايم نگذاري....




+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 12:0  توسط آتس سا   | 
تو نگفتي ... اما من براي دانستن آنچه در قلب تو بود نيازي به شنيدنش نداشتم....

تو نرفتي... اما من براي داشتنت نيازي به ماندنت نداشتم.....

تو نديدي.... اما من براي پيش چشمهاي تو قرار گرفتن نيازي به چشمهاي تو نداشتم...

و تو تنها كاري كه ميداني، ندانستن اين همه اتفاق است...

.......................

من و تقدير در جدالي نابرابر ... من و سرنوشت... من و تن... اين روزها قرار است تن به تقدير بدهدم گويا... تن به همان چيزي كه ميگويند قسمت است... نميترسم... نمي هراسم... فقط خواهم مرد...

......................

ديگر از جدال با سرنوشت خسته ام... ديگر تواني در من نمانده كه بجنگم... كه گلاويز شوم و تلاش كنم ... دستهايم درد ميكنند... پاهايم خسته اند...  قلبم ...ميزند هر از گاهي آن هم از روي عادت ...  من همين روزهاست كه اولين تجربه ام را خواهم چشيد... اولين باري كه تسليم ميشوم....

.....................

شايد آنقدر ها هم كه ميگويند بد نباشد...

شايد آنقدر ها كه شنيده ام تلخ نباشد...

شايد آنقدر ها كه خوانده ام كشنده نباشد...

شايد آنقدر ها كه ديده ام سخت نباشد...

                                        تسليم سرنوشت و تقدير شدن....

.......................................

لباس سپيدي زيبا.... تاجي از گل... همه خوشحال... و دخترك كه زيباترين است در آن جمع...

نقل ميريزند.. گل ميسابند... همه خوشحالند... همه در شادي و غرق لبخند... اما هيچكس نميدانست كه دخترك چقدر در آن لباس سپيد و با همان تاج زيباي گل غمگين است...

عادت ميكند... عادت... به تسليم سرنوشت و قسمت شدن بالاخره يك روز عادت ميكند ...سومين بار كه نامش را مي خوانند ... اگر زنده بماند... عادت خواهد كرد





+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/27ساعت 11:52  توسط آتس سا   | 

فرق ما اين بود...

وقتي سيب ممنوعه را به دستهاي تو سپردند

تو فراموش كردي قرار است اين قصه دوباره تكرار شود... من ماندم و خدا و طمع بهشت

و خوش به حالت

كه تو ماندي و  تو  و خدا ...

........................

گاه خودم خسته ميشوم از اين همه خدا كه نوشته هايم مينويستشان...

خسته نباشي خوانندهٴ من...

مرا ببخش كه جز او داشته ي ديگري ندارم...

....................

بيا كمي از من بخوان... فقط خودم...

..

..

.. تو هم فهميدي ؟  بدون او چيزي براي گفتن از من نيست... هيچ چيز... هيچ چيز

.......بيا كمي از من بخوان ... من و او....

گيسوان بلندم روي شانه ايم ... چشمهاي مشكي ام سرمه كشيده........

دستهايم سراسر آغوش و قلبم انگار براي طپيدن جا كم دارد...

بند بند انگشتانم در جستجو و هركه مرا ميبيند حتي گمان نميبرد كه شايد من هم معراج بدانم....

از آن روزهاي پرواز اكنون داشته اي ندارم اما تا دلت بخواهد به دستهايم ايمان دارم...

شفا ميدهند كاغذها را...

آنقدر ميتوانم او را داشته باشم كه خودش ، خودش را كم مي‌آورد گاهي براي خدايي ...!

كفر من تمناي معاشقه است و ايمان من تنها اميد به او مرا خواستن است... ! چه اميد عبثي... ! بزرگ خدا ، كوچك دختري را بخواهد.... چه خيال واهي قشنگي... ! چه خواب زيباي بدون تعبيري....! چه نترسيدن غريب بي معنايي...!

آخر همه ميدانند كه اين دختر در هيچ  قانون رايجي جاي نمي‌گيرد... !

دختر بي‌قانون ... دختر سربه هوا ... دختر بازيگوش ...

جهاد اكبر من دل بريدن از تمناي تن بود و تن ...... كه تو شايد نشنيده باشي اش حتي ...!

تفسير من... من‌ ِِ بي‌قانون...من ِ‌ بازيگوش ... من ِ سربه هوا با  او . .. بزرگ... خدا... توانا... عزيز... مهربان ... بخشنده ... شنوا... چه تركيب عجيبي ست ... چه كنار هم جمع‌نشدني... چه نامانوس... چه دور... چه ناتعبير... چه ناموزون....!

اما چه قشنگ ... چه شعرگونه ... چه پرمست ... چه پرشور... چه پرهيجان...

چه تركيب نامانوس ِ ناقرين ِ دلچسبي هستيم ...

من ... كه دختر بازيگوش مي نامندم  با او ...كه هر يك از هزاران نام ريز و درشتش ميتواند كوهها را جابجا كند ...



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 13:50  توسط آتس سا   | 

تاریک بود... آنقدر  تاریک که مجبور بود دست به دیوار بکشد و تکیه به آن بدهد تا مگر...شاید... مسیری... راهی... به جایی رسد...ترس تمام شدن دیوار ... هراس از تاریکی... ترس به جایی نرسیدن ... هراس از تنهایی.. تاریکی... تنهایی... دیوار... راه

و به این فکر میکرد که ای کاش هیچوقت دیوار تمام نشود...ای کاش در این تاریکی مطلق اورا به جایی برساند... شاید به دری حتی... رفت.. دیوار گرد بود گویا.. شیب میگرفت و قوس..و دوباره به هیچ جا میرسید! به شاید اول راه... شروع پایان... من دور خودم می چرخیدم انگار...! دست به دیوار میکشید و میرفت.. هی میرفت در تاریکی... و آرزو میکرد ای کاش به جای دیوار کسی دستش را میگرفت... کسی که میشد به او اعتماد کرد... کسی که میشد دست به دستش سپرد . به خود قبولاند که او راه را میداند...با تاریکی آشناست... به دل میرود ...نه به دیوار...

تکیه به تو میکرد ...نه به دیوار...نه به ترس... دست به دست تو میداد و دست به دیوار نمیکشید... اما تو کجا بودی؟ خدا و تاریکی ؟ یعنی آن دیوار خدا بود ؟نه... گمان نکنم... تاریکی دیوار را بلعیده بود ... تاریکی خدا نداشت... اگر خدا داشت که دیگر تاریک نمیشد ! شاید این یک بازی ست ؟ خدا در تاریکی پنهان میشود و تو باید پیدایش کنی... اما من ؟ من اگر دست از دیوار بردارم دیگر در عمق تاریکی حتی دور خودم هم نخواهم چرخید !!!من اگر دنبال خدا بگردم و نه به دنبال راه خروجی از این تاریکی ... من اگر دست از دیوار بردارم... دیگر هیچ چیز و هیچ نشانی از فعلیت نخواهد بود.... من در تاریکی غرق خواهم شد... تاریکی مرا نیز میبلعد... دیوار خواهم شد...

محکم به دیوار تکیه دادم...تا چشم کار میکرد تاریکی بود... و لمس شانه هایم که مماس بود با دیوار... کف دستاننم عرق کرده ... به دیوار چسبیده... فقط دیوار و من و تاریکی و یک بازی...

حالا اعتماد به دیوار داشتم... زیرا به او تکیه داده بودم... لمسش میکردم... دستانم آجرهایش را میشمرد... درست است در تاریکی بود .. اما(بود )... وجود داشت...

اگر رهایش میکردم و در تاریکی راه می افتادم راه خروج و خدا را که پیدا نمیکردم هیچ ... ترس از سقوط یا غرق شدن و یا هزاران ناشناخته در اعماق تاریکی روحم را تسخیر میکرد...

آه که این دوراهی های خدا همیشه دیوانه ام میکند.... دل به دیوار... و یا دل به او ؟

دیوار پیش من و پشت من... و خدا... به نظر می آید که همه جا هست الا آنجا که باید باشد!!! در تاریکی !!!

سکوت و تاریکی چه زوج قرینی هستند... و ترس من حاصل این پیوند !

صدای نفسهایم میخواست که ( یا مستعان ) بگوید... و ضربان قلبم به شانه هایم فرمان میداد که از دیوار جدا شوند...

دل کندن از دیوار... دل بریدن از تمام لمس شدنی هایی که به من اطمینان میداد شاید راه خروجی باشد ... و دل سپردن به تنها یک حس ! که ( او همین نزدیکی هاست ! ) که مگر میشود  نباشد ؟ که چه فایده تکیه داده به دیوار... اما در تاریکی؟ ...که چه سود دست به دیوار داری اما چشمهایت چیزی نمیبینند...؟ و در شک بودن یا نبودن او ثانیه ها نیز نمیگذرند؟

از دیوار جدا شدم... و راه افتادم در تاریکی... و اگر دستهای گرمش همان لحظه که به امید او دل از دیوار بریده بودم ، دستهایم را نمی گرفت ومرا از تاریکی بیرون نمیکشید حتم دارم هرگز نمی فهمیدم 

خیلی وقت ها خداوند فقط میخواهد به او اعتماد کنیم... حتی اگر امیدی نیست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 14:17  توسط آتس سا   | 
كنار پنجره نشست و به باران نگاه كرد ، دخترك...

كنار آسمان ايستاد و به دخترك نگاه كرد، خدا....

چتر برافراشت و به خدا گفت ، كه : من عاشق ترم يا تو ؟

خدا زير باران ماند و پاسخ داد : هيچ كدام !

اين اولين باري بود كه خدا سكوت نكرد... لبخند نزد... و پاسخ داد.... هيچ كدام ....

اين معما نيست... قصه نيست... ( تري ) وجود ندارد... عاشق ( تر )... دلداده ( تر ) .... شيفته ( تر )...

اينها را تسبيح گفت به دستان پير...وقتيكه از پاي همان ديوار رد ميشد و خدا و دخترك را ديد كه به بهانه ي ديدن باران  با يكديگر هم نگاه شده اند...

...........................................

من تو را به خاطر مي آورم ... من ميدانم از كجا مي آيي و مي خواهي به كجا بروي ....

من ... دختري هستم كه با چشمان خدا عهدي ديرينه دارد......

.........................................

وضو نگرفت و ايستاد...

فرشته ها عصباني گفتند :

اين دختر هميشه قانون ها را به هم ميريزد... اين دختر گستاخ است... اين دختر نميداند هر كاري اصولي دارد... اين دختر  در نزده ، سرزده وارد سر سرا ميشود و هرچه ذكر روي هم چيده اند ديگران ، با نگاهي ، اشاره اي بر هم ميزند .... اين دختر .... اين دختر ....

فرشته ها ميگفتند و خدا بود كه زير گوشم آهسته زمزمه مي كرد :

كوه من ... دلدادهء پاييزي من ... خوش آمدي


..........................................

از شهر عشق بازگشت و ديوان حافظش را با تمام خاطرات ريز و درشت روي طاقچه گذاشت. عطر بهارنارنج داشت هنوز دستهايش... سرشار از شور زندگي ... تو غمگين اما... دلسرد و خسته گويا... اي كاش تو هم ميديدي... اي كاش ميديدي غريبه را آنجا... كنار من... حرفي براي گفتن نبود... اجبار بود و تقدير... تقدير بود وسكوت.... و تو .... نميدانم كجاي پيچ جاده ها پشت كدام كوه يا دريا با چشمهايت دنبالم گشتي و مرا نيافتي.. هميشه راه را اشتباه ميروي....

.........................................




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 13:53  توسط آتس سا   | 
گفته بودند روزي در داستانهاي دور ... كمي دورتر از آنچه همه مي دانند ، خدا و دختركي با چشمهاي مشكي دل به هم دادند... داستان در تمام سه نقطه ها ... ... ... آنچنان محو شد كه امروز ديگر كسي نمي داند آن شعرهايي كه روي پله هاي آسمان به هر كسي  كه معراج را تجربه اي شيرين دارد خوش آمد ميگويد ، سروده ي همان دخترك است...

.......

از دستهاي من كاري ساخته نيست براي اين نگين ها كه دنبال قاب طلا هستند... اين داستانها نيازمند قهرمانيست كه براي ارزشمند شدن  نيازي به قاب طلا  نداشته باشد...

.......

بيا تصور اين روزها ي غمگين را

درون قاب طلايي به دست باد دهيم ... 

هميشه فاصله هست،

هميشه دوري هست

هميشه پايانها ، شروع دوريهاست

نرسيدن ... هبوط... ترسيدن

... بيا خيال كنيم

  كه روزهاي جدايي چقدر شيرين است!

و اضطراب شكستن چقدر بي همتا !

بيا براي من از خاطرات تلخ بگو

چقدر ترسيديم... چقدر دور شديم...

بيا كه خواب ببينيم ،

كه ميرسيم به هم ...

با تمام سختي ها

كه ميرسيم به هم  با تمام دوريها... با تمام فاصله ها

بيا خيال كنيم...

كه انتهاي قصه ء ما داستان معجزه است

بيا كه خواب ببينيم... بيا  خيال كنيم...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 10:38  توسط آتس سا   | 

گلايه از زندگي نداشته ام هيچ وقت...

گلايه از داستانهاي عجيب و آدمهاي غريب...؟ هرگز...

از هيچ چيز... از هيچ كس...

هميشه داستان ، داستان من بوده و او... من و او.. او و من... او و او... من ومن ... من و من... مني كه خداست...

هرگز غم من از آدمها نبوده است... دلگير بوده ام اما شاكي ؟... نه

اين من بوده ام كه هيچگاه دل نداده ام ... و  نخواهم داد جز به او كه اوي من را بشناسد... من ‎‎ را... او را... مني كه خداست...

نميخواهم بروم براي فرار... از غم يا از آدمها... من به اين كساني كه اطراف من از او هيچ نميدانند عادت كرده ام... هيچ از من... او ... مني كه خداست...

تمام اندوه من ... تمام غم من از اوست... او كه ميرود بي آنكه بداند خداست...و خدا را خدايي سزاوار... شايسته... او كه بيش از پانزده سال دل در گروي هم داشته ايم... چه نشيب ها... چه فراز ها... چه صعودها... چه سفر ها... چه پروازها... چه داستانها كه گاه از مرورشان معراج پيش رويم مينمايد...

بهشت نخواسته ام هيچگاه... خودش ميداند...

از جهنمش نهراسيده ام هرگز... خودش ميداند...

نخواسته امش براي خواسته اي... خودش ميداند...

اما...

نميدانم چه بر سر اين آسمانها آمده... نميدانم دربهايش چرا قفل است... چرا راهي نيست... خسته  از اين همه ذكر بي جواب... خسته ام از اين دربهايي كه باز نميشوند... خسته ام از اين پريشان نوشته ها  كه ديگر نميخواندشان... گويي هرگز مرا نميشناخته... خدا و فراموشي ؟ خدا و رفتن و نيامدن ؟ ...خدا و نديدن ؟ مگر چه خواسته ايم جز رضا... جز عشق... جز حفظ دل... من كه چراغ جادو نخواسته بودم... من كه جز خودش چيزي نميخواستم... جز نگاهش... جز لبخندش... من قصر نمي خواستم... و يا ستاره هاي دنباله دار... داستان من و او داستان من و او بوده است... فقط همين... بدون هيچ معامله... بي هيچ توقع... خواسته... گويي نگاهم ميكند انگار چيزي ميخواهم... گويي آرزويي براي محقق شدن آورده ام...از ياد ميبرد كه فقط براي خودش مي آيم... تا ميروم نگاهم ميكند و ميگويد : خواسته ات براورده شد... آرزويت در راه رسيدن به زمين است... مجالي براي سخن به من نميدهد... من نيز با چشمهاي خيس باز ميگردم ... و دسته گلي  كه پشتم پنهان كرده ام تا غافلگيرش كنم را دور ميريزم...

حالا به وسعت تمام خدايي اش كه نميدانم به كدامين آسمان يا سياره نقل مكان كرده است شب نامه پخش خواهم كرد...  باز نخواهم گشت تا همه بدانند...

 كه اين يك اعلام گلايه از خداست...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 0:1  توسط آتس سا   | 

عاشق دختري سياه شد پسرك آبي... اما تمام مشكل اينجا بود كه او نميدانست سياه چه رنگي  ست... شايد باور نميكرد  اينچنين زيبا و دلنشين ، سياه باشد... او دل داد... قلب مهربانش را... چشمهاي مشكي اش را...دخترك در آرزوي تن ... در آرزوي جسم ... وحريص به خواب ... پسرك انگار نميدانست كه اينها يعني سياه...

نميدانم ... چه شد كه رفت... و او را طلسم كرد به خواب خاكستري شب... قلبش را در شيشه اي بلورين منجمد كرد و با خود برد...  وقتي به او رسيدم خسته بود... و دلشكسته...  غمگين و بي يلدا... از چشمهايش خواندم غم را... دانستم كه روحش تواني براي پرواز ندارد... سر به آسمان بلند كردم ودر  سبزترين گنبد پنجمين آسمان  كمي ذكر گفتم...  

آسمان طنابي به پايين انداخت... يك طناب كه طلاكوب بود به عشق و ذكر و اميد... طناب را دور كمر او حلقه زدم و به دستها ي مطمئن او سپردمش...

خودت حافظش باش كه وقتي از اين خواب سرد برخيزاني اش  ديگر من خيلي دور شده ام...

........................................

به ركعت دوم نرسيده ،رسيده ... تو آمدي و كمي عطر پاشيدي در فضاي اتاق... نفهميدم اين خاصيت كدامين ذكر بود كه بر لب داشتم ... اولينش ؟ يا هفتادو هفتمينش؟ ...

......................................

هوس كرده ام كمي چشمهايت را... و مقدار زيادي از لبخندت... وقتي كه ميايي و نوشته هاي مرا هنوز نانوشته روي كاغذ ميخواني...حالا چشمهايت را ببند .. برايت  تازه آورده ام...

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:8  توسط آتس سا   | 
کمی باران بارید... زمین نفس کشید و من را یاد تو انداخت وقتی که مینواختی... وقتی که میخواندی ... ای کاش قصه ها اینقدر بی رحم نبودند... این را من گفتم به تو...

کمی باران بارید ... زمین نفس کشید و تو را یاد من انداخت وقتیکه لبخند میزدم... وقتیکه شعر میخواندم... ای کاش تو را کمی زودتر دیده بودم... این را تو گفتی به من...

کمی باران بارید... زمین نفس کشید و ما را یاد هم انداخت وقتیکه مشاعره میکردیم... وقتیکه من شعر کم می آوردم... وقتیکه تو زیر لب زمزمه میکردی... ای کاش تو اینجا بودی... این را هر دو گفتیم به خویش ... در دل گفتیم... حتی بر لب جاری نکردیم مبادا بشنوند...

کمی باران بارید... من کنار پنجره ای خیس تلاطم ها ... تو نمیدانم کجای آن دورها...قرار است تن به داستان دیگری بسپارند... این را خدا گفت به هیچکس......

-----------------------------------------------

کوه را شکافت و الماس را پیدا کرد... اما من  که الماس نخواسته بودم...

دریا را فتح کرد و گرانبها ترین مروارید را یافت... اما من که مروارید نخواسته بودم...

آسمان را درنوردید و دنباله دار ترین ستاره را هدیه آورد... اما من که ستاره نخواسته بودم...

می آمد... یکی  یکی یافته هایش را در زیبا ترین کادو ها به من میداد و بی آنکه بپرسد چه میخواهی راهی یافتن هدیه ای گرانبهاتر میشد...

حالا چند روزیست که با دسته گلی طلایی آمده ... میگویند که از دورترین دشت ها چیده است...

اما نمیداند که تمام گلدانهای من سفالیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 12:16  توسط آتس سا   | 
تنها حرفه ای که میدانست عاشق توبودن بود....  میدانست فایده ای ندارد... تو کجا و او کجا... آسمان هشتم کجا و این زمین سرد خاکی کجا... خدا... بنده.... تن... روح... غم... بوسه... ذکر... تو .... من... تو ... تو...تو...تو...تو... تو... من بی من... تو....

به جنگل زدم...به آن دورها... به درختهایی که دستهایشان در دستان تو بود... آه که خدا بودن چه حالی دارد...امروز که باز میگشتم تو را دیدم آن دورها در رقص با برگهایی که بی ذکر تو خشک  میشوند و فرو میریزند... آنجا را میگویم... آن خیلی دور را... آنجا که تو را میشناسند...آنجا که میدانند از چه سخن میگویم... آن دورترین درخت را که میبینم میتوانم صدای برگهایش را بشنوم که تورا صدا میزنند...و اینجا کنارم انسانهایی بی تو ... که حتی از برگ ها عقب میمانند  ... چه اشرف مخلوقاتی که چشم بر هم زدنی تور ا گم میکند ؟ چه برتر بودنی ؟ که شاخه ها حتی معراج میدانند و ما ؟... ای کاش درخت بودم...آن دورترین...جایی دست نیافتنی ... سکوت جنگل شاید مرا میبلعید... پاهایم اسیر زمین بودند... محکوم بودم به سکون... به تن.... به سوختن...به تنهایی ...

  اما دستهایم در دستهای تو بود...

                                     ای کاش یک درخت بودم...

---------------------------------------

یک نقشه خاطره از چشمهای من                   خشکیده روی غزل های بی شراب

جغرافیای من و تو مشخص است                    بر روي نقشه کویری پر از سراب

بی وقفه شاعر این نقشه ها شدم                    با وسعت غریب غم و دوری از امید

عادت نداشت تن به کویر و چقدر زود                از جستجوی رد تو در عشق دل برید

این داستان تلخ خطوط موازی است               این داستان با هم و بی هم نشستن است

یا روی نقشه و یا روی این زمین                 دردیست مشترک که نهايت  شکستن است

دیگر برای از تو نوشتن ردیف ها                 مانند قبل دل به دل من نمیدهند 

حتی برای از تو  سرودن ترانه ها                 دیگر به  دل سپردگی ام تن نمیدهند  

در گیرو دارخواندن جغرافیای تو                      چشمان من به تو وابسته میشوند

در جستجوي آمدنت از خطوط  عشق                  آنقدرميروند  که تا خسته میشوند

ازشرح اين خطوط كه بن بست ميشوند                 من يك  گريز ميزنم آخر به ماهتاب

وقتي كه دلسپردگي ات ثبت ميشود                      يك راه تازه است از اينجا به آفتاب

آري به چشمهای تو پیوند میخورد                  چشمم كه دور ميزند اين سرنوشت  را

اين حد كه شعر هاي من آواره ي تواند                 بی شک  تمام ميكند اين غم نوشت  را

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:32  توسط آتس سا   | 

هزاري هم بگويد باور نميكنم... پوزخندي زدم و براي هميشه رفتم.... زودتر از آنچه حتي مقرر شده بود... خدا را دور زده بودم به نوعي !!! تقدير را و سرنوشت را...
آخر وقتي مجبور است به  اجبار با كسي كه نميخواهد ازدواج كند چاره اي جز دور زدن خدا ندارد دخترك !!! ديگر چه اهميتي دارد زندگي... چه اهميتي ميتواند داشته باشد... خدا كجا ميرود؟ پشت اين ستونهاي برافراشته كه نام سرنوشت به خود گرفته اند، سر بجنباني خدا را گم ميكني...
گاهي نگاهي ، آن هم به قيد قرعه....!

اين عمق فاجعه بود وقتي پس از سالها مبارزه و جنگ، تسليم ميشوي... تسليم شد... تن به تقدير داد... به همان ستونها... به همان برگه هاي قرعه كشي ... عشق چيست ؟ وقتي بعد از سالي ، باري ، هر آنچه تپش نام دارد مفقود ميشود انگار نه انگار روزي در سينه جان داشته ، چرا انتظار... چرا تلاش ؟

اينها را گفت تا خود را آرام كند... تا بتواند توجيهي براي تاج سفيد روي سرش داشته باشد... تا بتواند آن مقدر كننده را ! باز دوست بدارد...

 چه خدايي ... تقدير به مقدر كننده دل بست كه فراموش كرد چقدر اين اجبار براي انسان سخت است و  چقدر تحمل اين تاج كوچك دشوار ...حالا  يك ليوان آب سرد قرار است روي سرش بريزند بعد از سه بار! تا بفهمد كه خواب نيست...

اي كاش مرا ببري به جايي ... به جايي كه اين لغت را از هر كسي كه بپرسم بگويد : نميدانم از چه سخن ميگويي ....

............

 جدول را از هر قسمتش كه حل ميكرد به  ت ق د ي ر ميرسيد... از پدرش پرسيد : اين لغت چه معنايي دارد ..؟

و پدرش در فكري عميق به او گفت : يعني نخواهي و تو را فرا بگيرد...

.............

وقتي به هم رسيدند... سالها ميگذشت  از اولين تلاقي چشمهايشان... اكنون همان سالهاي دوريست كه آن دو در روياهايشان با هم ميساختند... سالها بعد از آن روز كه آرزو كردند با هم بمانند و نمي دانستند چيزي به نام تقدير آينده اي دور آن دو را كنار هم مينشاند وقتي كه خيلي دير شده است...

............

خسته از راه  رسيدم و تو لبخند زدي مثل آينه اي كه گيسوانم را به رقص در مي آورد... مثل  سرمه اي كه هر وقت به چشمهايم ميكشم برايشان آهنگي جديد ميسازي... و حالا لبخندت را مدتهاست از ياد برده است...ميگويند آخرين نشاني كه از تو مانده،  يك بسته حرفهاي ناگفته است كه به حكم آنچه  مصلحت  نام گرفته  در نميدانم كجاي اين دنيا با قفلي به نام تقدير دفن است... حالا ميدانم چرا هميشه نگران بودم... اين تنها قفلي ست كه  برايش كليدي نساخت ...

  اين تنها  قفل بدون كليد خداست...

...........

این تقدیر تاریکی ست... وقتی چشم گشود همه جا تاریک بود...سکوت مطلق...کمی سردش بود و کمی ترسیده بود... اما تسلیم سکوت و تاریکی نشد... من هم خوب نمی توانستم در آن تاریکی او را ببینم... سایه میزد ... سایه... سعی میکرد... تقلا... تلاش... خنده ام گرفت... با خود گفتم : چه خوش خیال...  چه تلاش باطلی !!! اینجا فقط تاریکی ست و سکوت و تسلیم شدن به معنای واقعی سرنوشت...اما او به من گوش نکرد... خیلی تقلا کرد...

حالا سالها میگذرد و او درختی تنومند است که هرچه امید نام دارد را در میوه هایش تقسیم می کند تا همه باور کنند رسیدن به آسمان از اعماق تاریکی ها تنها ستونی ست که از ستون تقدیر افراشته تر است...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 22:5  توسط آتس سا   | 

گاهي بيشتر از گاهي خدا را نميهفمم ... 

اين را نسيم گفت به درخت...

لابلاي شاخه هايش پيچيد و گفت : ميداني تاوان  پاك ماندن ، دل كندن از زمين است... مثل من... من يك روز كوه بودم... آب رود گل آلود شد... به خدا گفتم : اين چشمه ٔ آلوده مرا آلوده خواهد كرد .

و خدا مثل هميشه سكوت كرد.پرسيدم :‌چه كنم ؟ پاهايم اسير زمين اند... من كوهم...

او ميخواست دل كندن من را ببيند ... از آنچه كه بودم... از آنچه كه بدست آورده بودم... از آنچه مرا بزرگ كرده بود...

من هم دل كندم... براي پاك ماندن... براي كوه ماندن ... نسيم شدم... آواره ترين ... بيخانمان ترين... اكنون چند ساليست كه  نسيمم... نسيمي غمگين... زيرا هر روز كه ميگذرد بيشتر درميابم كه خدا را اهميتي بر اين داستان نبوده است...من براي خدا هيچي نبوده ام... من ... كوه استواري كه براي رضايت او از كوه بودن گذشتم...

... درخت و نسيم گرم گفتگو بودند كه پسربچه اي بازيگوش دوان دوان به سمت آنان آمد... نسيم نمي شناختش اما درخت همينكه او آمد چند شاخه ي تنومندش را  بالا آورد تا دست پسرك به او نرسد... درخت به نسيم گفت : اين كودك را ميبيني؟اين را ؟ شيطان ترين موجوديست كه در تمام عمرم ديده ام... تك تك برگهايم از او مي هراسند ... هر روز مي آيد شاخه هايم را ميشكند... به آسمان پرتاب ميكند و فرياد ميزند : خدايا بيدار شو !

ميبيني نسيم ؟ نميدانم عاقبت اين كودك چه خواهد شد وقتي از اكنون كفر بر زبان ميراند و آزارش حتي ابرها را از هم مي پاشاند...

پسرك خسته شد ... زير سايه ي درخت نشست ...درخت ازاو سايه برگرفت !

نسيم در گوش پسركوچك زمزمه كرد: ميداني اينگونه خدا بيدار نميشود؟

پسرك تعجب زده گفت : نميشود؟ واقعا ؟ پس راه حل چيست ؟

نسيم گفت بايد راه هم صحبتي با او را بياموزي...برخيز و بايست.

پسر كوچك ايستاد و نسيم برايش اقامه بست... او خيلي كوچك بود نميدانست بايد چه بگويد... قنوت نياموخته بود... اما ... نسيم به ياري اش شتافت ...

پسرك را گفت : اين يك بازيست... يك بازي كه من به تو خواهم آموخت... تو لب بگشا ،من در كلام تو جاي ميگيرم و عبادت را به تو خواهم آموخت... پسرك شاد بود...يك بازي جديد... او ميخواست خواب خدا را بياشوبد...اوفقط ميخواست شيطنت كند...

 لب گشود ... نسيم بر لبانش جاري شد و هرآنچه از واژه نامه هاي عشق ميدانست جاري كرد ...حتي درخت هم ميدانست كه پسرك يك كلمه از آن عبارات اعظم را نميداند... نمي فهمد... اما نسيم دم و بازدم او شد... دم زد به الله و بازدم به مُستعان...

بازي تمام شد... پسرك نه گيج بود و نه حتي سوالي كرد...

خورشيد را كه عزم خواب فرا گرفت پسرك نيز بازگشت...

آن دو خنديدند... نسيم درخت را گفت : من نيز بايد بروم... من نسيمم و اگر يكجا بمانم حسرت خاطرات روزهاي كوه بودنم مرا از پاي خواهد انداخت .نسيم رفت و درخت ماند و صحرا و غم بازگشت آن كودك بازيگوش ...

سالها گذشت... سالها... چند سال و چند سال ديگر نيز...

تا اينكه نسيم  دوباره آن درخت را ديد...كهنسال و تنومند... شاخه برافراشته تا آسمان هاي دور... درخت شاد از ديدن نسيم  گفت : سلام اي نسيم...

نسيم پاسخ داد :‌سلام برتو اي  آسماني در آغوشت آسوده... روزهايت چگونه ؟

درخت گفت : صحرا در آرامش و من در تمنا...

آن دو گرم گفتگو بودند كه پيرمردي از دور به سمت آنان آمد... درخت تعظيم كرد و سايه برافراشت... نسيم پرسيد : او ديگر كيست؟ ...

درخت گفت :

 او مرد خداست... انگشتهايش را كه به خاك ميكشد ،الله نقش ميبندد و مژه هايش پرده هاي آسمان را كنار ميزند... با انگشتهايش روي برگ هاي من ذكر مينويسد... و بعد دست دراز ميكند به آسمان و خدا ميچيند ...چهل هزار شاگرد دارد و اما نفَسَش ...  شفا ميدهد و دم به  بازدم بيماران نا اميد ، اميد زنده ميكند...اميد مي آفريند...آري...

اين مرد خدا همان كودك است كه سابق مي آمد... همان كه تو  بازي جديدي به او آموختي... همان كه براي مدت كوتاهِ يك عبادت، دم و بازدم او شدي... تو نا امید بودی ... نمیدانستی برای دل کندن از کوه بودن... برای رضای خدا...  مقرب شده ای... رخصت تقرب دادن داشته ای...

آری...این همان کودک است... همان كه  شاخه هايم را ميشكست و به آسمان پرتاب ميكرد و فرياد ميزد : خدايا بيدار شو...


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 2:31  توسط آتس سا   |